من به شدت در حال دیدن مناظره هستم. درسته که چیز زیادی سرم نمی شه ولی برام خیلی جالبه و به زور سعی می کنم یه چیزایی بفهمم. در ضمن از همه ی شما که قصد آگاه کردن بی بی رو دارید و با پیام هاتون به من آگاهی می دید صمیمانه متشکرم. باید ببینم بالاخره میخ آهنین در سنگ می ره یا نمی ره!ا
دخترک امتحانش تموم شده و دختره هنوز امتحان داره. دخترک مشغول کتاب خوندن و گذران اوقات فراغت هست و هنوز جوگیر مدرسه و درس هست و این خوبه چون سرگرمی هاش مزاحم درس خوندن دختره نیست. من اما به هبچ وجه نمی تونم به این موسوی رضایت بدم. خیلی دارم تلاش می کنم که ازش خوشم بیاد ولی خدائیش با ایشون خیلی مشکل دارم! این رضایی هم خیلی خوش خط و خال هست! امروز حرف های اوباما رو مستقیم شنیدم. عجب چراغ سبزی داره به ایران نشون می ده. من اگه باشم بلافاصله دعوتش می کنم ایران و تو این چند روز باقی مونده ی حیاتم یه هو همه رو شوکه می کنم! البته اگه اون قدر اعتماد به نفس داشته باشم که تصور کنم قبول می کنه بیاد! البته ما که تو اعتماد به نفس چیزی کم نداریم. می گیم : خیلی هم دلش بخواد! حیف که من مشاور رئیس جمهور نیستم وگرنه بهش می گفتم چیکار کنه!!!ا
امروز تو خیابون جوون هایی رو می دیدم که همه روبان سبز به مچ دستشون بسته اند یا یه چیزی سبزی به دوش دارند. می دونی؟ همه و همه ی این حرکت ها من رو به یاد روزهای اول انقلاب می ندازه. شاید به همین دلیل دل خوشی ندارم از این حرکت ها. این جوگیری ها. همه برای من تداعی اون روزهایی است که جوان ها حرکت کردند به دنبال کسانی و قصد خیر داشتنند ولی متاسفانه به ناکجا آباد رسیدند. الان خیلی هاشون حتی زنده نیستند یا دربه در شده اند. افسوس
یه معلم داشتیم که هی می اومد می گفت جوگیر نشید درس بخونید. شیشه نشکنید درس بخونید. دانشجو بود و در زمان تعطیلی دانشگاه ها اومده بود درس می داد چه دبیر دلسوزی بود. خوب درس می داد. همیشه می گفت ما شیشه شکستیم دانشگاه رو خودمون تعطیل کردیم. شما نکنید. یاد اون دوران که می افتم … خاطرات تلخی بود. خیلی تلخ. مثل یک کابوس بود. دوست ها از هم جدا شدند. همه اش درگیری بود. کتک بود. جنگ و دعوا بود.
اول همه ما بودند ولی بعد همه اش من و تویی بود



