چراغ های زرد و نارنجی؛
چراغ های زرد و نارنجی روشنند. چراغ های زرد و نارنجی با نسیم می رقصند. چراغ های زرد و نارنجی با اولین تند باد از درخت فرو ریختند.
چراغ های زرد و نارنجی چه خاموش زیر پای رهگذرها خرد می شوند و به جای جرینگ جرینگ فقط صدای خش خش می دهند. صدای شکستن چراغ ها هم در این هوا تغییر کرده است!ا
The URI to TrackBack this entry
Responses to “عجب حال و هوایی” »
نظر شما [Javascript Required.]
Line and paragraph breaks automatic, e-mail address never displayed, HTML allowed: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <code> <em> <i> <strike> <strong> , 'Smart' Smileys.




کتایون said:
:)
45 mins بعد از پست مطلب.سیدو said:
چه تعبیر قشنگی بود بی بی.
تا حالا کسی برگهای رنگارنگ پاییز را به چراغ تشبیه نکرده بود و ریختن شان را به صدای شکستن چراغها.
خوشم امد.
2 hours بعد از پست مطلب.doostet said:
من تو را به خاطر چیپس و ماست دوست دارم
به خاطر دوچرخه بازی شب های آخر هفته
وقتی که بابای تو و بابای من در پارک قدم می زدند و احتمالاً درباره آینده ما هیچ نمی گفتند
من تو را به خاطر تمام کردن “قارچ خور” دوست دارم
و به خاطر جیر جیرک هایی که فقط تو بلد بودی صدایشان را تقلید کنی!
حوض خانه ما یادت هست؟
من تو را به خاطر گلی که با هم کاشتیم و فردایش خشک شد دوست دارم
به خاطر چشمکی که بابای تو به من زد و گفت: یکی دیگر بکارید!
ما قایق چوبی ساختیم از چوب درخت کاج و فکر نمی کردیم که داریم خاطره های خوب می سازیم
من تو را به خاطر سیب زمینی سرخ کرده های مامانم دوست دارم که با هم می خوردیم و به این فکر نمی کردیم که چقدر کالری دارد!
من تو را به خاطر رنگ هایی که روی دیوار مالیدیم دوست دارم
به خاطر قطار شهر بازی که تو بیشتر از توی تونل مرا ترساندی!
چقدر دلمان می خواست دانشمند شویم، یادت هست؟
من تو را به خاطر بلندپروازی های خنده دارت دوست دارم
فقط من بودم که حرف های گنده ات را باور می کردم
یک بار بزرگترها به حرف هایت خندیدند و از آن به بعد دیگر نگذاشتم برای کسی تعریف کنی از اختراعاتی که در خیالاتمان ثبت کردیم!
من تو را به خاطر اولین باری که به خاطر من کتک خوردی دوست دارم
من تو را به خاطر یواشکی هایمان دوست دارم
به خاطر توی کوچه ها ادای آدم بزرگ ها را در آوردن هایمان!
من دلم چیپس و ماست می خواهد
فکر می کنی هنوز هم می شود توی کوچه، دستهایمان را به یکدیگر حلقه کنیم و قیافه بگیریم که بزرگ شده ایم؟
5 hours بعد از پست مطلب.مهناز said:
جنس نوشته هات رو دوست دارم و تعبیرها و تشبیه های بی بی مون رو که توی دکون هر بقالی پیدا نمی شه.
2 days بعد از پست مطلب.