از دوستی که این نوشته رو در پیام های وبلاگ گذاشته صمیمانه متشکرم. خیلی چسبید. خیلی
نویسنده اش کیه؟ کسی می دونه؟
من تو را به خاطر چیپس و ماست دوست دارم
به خاطر دوچرخه بازی شب های آخر هفته
وقتی که بابای تو و بابای من در پارک قدم می زدند و احتمالاً درباره آینده ما هیچ نمی گفتند
من تو را به خاطر تمام کردن “قارچ خور” دوست دارم
و به خاطر جیر جیرک هایی که فقط تو بلد بودی صدایشان را تقلید کنی!
حوض خانه ما یادت هست؟
من تو را به خاطر گلی که با هم کاشتیم و فردایش خشک شد دوست دارم
به خاطر چشمکی که بابای تو به من زد و گفت: یکی دیگر بکارید!
ما قایق چوبی ساختیم از چوب درخت کاج و فکر نمی کردیم که داریم خاطره های خوب می سازیم
من تو را به خاطر سیب زمینی سرخ کرده های مامانم دوست دارم که با هم می خوردیم و به این فکر نمی کردیم که چقدر کالری دارد!
من تو را به خاطر رنگ هایی که روی دیوار مالیدیم دوست دارم
به خاطر قطار شهر بازی که تو بیشتر از توی تونل مرا ترساندی!
چقدر دلمان می خواست دانشمند شویم، یادت هست؟
من تو را به خاطر بلندپروازی های خنده دارت دوست دارم
فقط من بودم که حرف های گنده ات را باور می کردم
یک بار بزرگترها به حرف هایت خندیدند و از آن به بعد دیگر نگذاشتم برای کسی تعریف کنی از اختراعاتی که در خیالاتمان ثبت کردیم!
من تو را به خاطر اولین باری که به خاطر من کتک خوردی دوست دارم
من تو را به خاطر یواشکی هایمان دوست دارم
به خاطر توی کوچه ها ادای آدم بزرگ ها را در آوردن هایمان!
من دلم چیپس و ماست می خواهد
فکر می کنی هنوز هم می شود توی کوچه، دستهایمان را به یکدیگر حلقه کنیم و قیافه بگیریم که بزرگ شده ایم؟



