نمی دونم به کدومشون فکر کنم. نمی دونم از کدومشون بگم.
تو وقتی تو آب افتادی و شنا بلد نیستی و همینطوری می ری زیر آب و آب میخوری و آب می ره تو بینیت و پشت سرت به شدت درد می آد و می آی رو آب و کمی نفس می کشی و اطرافت رو می بینی و دنبال خشکی می گردی و تو چند ثانیه دوباره با موج کوچولویی که می آد تعادلت به هم می خوره و دوباره می ری زیر آب و دوباره تکرار همون ماجرا دیگه نمی تونی غر بزنی که چرا این آب کثیفه و چرا لباسم تودست و پام می پیچه و چرا هوا آفتابی نیست و یا بگی چه هوای دلپذیر و قشنگی.
اینجاست که خفه خون می گیرم و همه اونایی که تو خشکی لم داده اند هی غر می زنند و از زمین و زمان می نالند و تو دلشون می گن خوش به حالت بی بی! تو که غمی نداری. بی توجه به این که تو فقط اون لحظه ای که رو آبی ناخودآگاه و غریزی به نفس کشیدن فکر می کنی. آره به نفس کشیدن. اه. تو این اقیانوس لعنتی یه جزیره ای چیزی نیست؟ حتی یه نهنگ هم نمی بینم که باهاش دوست بشم بگم : بیا منو بخور!ا