فقط دوست دارم بافتنی ببافم ولی فرصت نمی شه. خونه هم خیلی خیلی سرده. پشت پنجره ها رو روتختی های بزرگ نصب کردم. باز هم سرده. این بخاری رو اگه زیاد کنی بو می ده و اگه کم کنی خودش رو هم گرم نمی کنه. همه درز و دورز ها رو باید گرفت. امسال سال سردی در پیش داریم. سال سرد و دلگیر. آبگرمکن همینجوری چکه می کنه .
فردا مجبورم برم دندان پزشکی.دو تا از دندونام وضعشون وخیمه. یکی که پرکردگیش خالی شده اون یکی هم به نظر می آد شکسته و یه تیزی پیدا کرده. اه. این بهترین هدیه ای بود
که می تونستم برا تولدم به خودم بدم!
زنگ زدم گفتم اولین وقتی که خالی بود به من بده منشی هم نامردی نکرد و فردا وقت داد. خواستم بگم : خانم اجازه. درسته ما دستمون رو بلند کردیم ولی نمی شه آخر سر از ما درس بپرسید؟ که دیدم دیگه برا این ناز و کرشمه ها دیر شده. فردا باید رفت. این یه هدیه ی با ارزشه. قدرش رو می دونم. اضطرابش بدتر از خودشه. فردا که رو صندلی بشینم و دهنم رو باز کنم تو دلم می گم: بی بی جون تولدت مبارک. به کودک درونم می گم نترس بچه نترس. تو دیگه یه سال بزرگتر شدی!
اگه بدونید چه قدر از دکتر و دندان پزشک بیزارم. درواقع می ترسم.
یادم می آد بچه که بودم همراه مامانم به یک درمانگاه می رفتیم که بخش دندان پزشکیش همیشه پر از پنبه های خونی بود. حالا چرا مامان من من رو همراهش می برد دندان پزشکی آخرش نفهمیدم. لابد فکر می کرد بچه هستم و نمی فهمم! شاید هم فکر کرده تو خونه تنها باشم می ترسم!!! شاید هم خودش می ترسید من رو همراهش می برد که مواظبش باشم. نمی دونم. اینجاست که می گن تاثیر ِ مادر ِ آگاه .
تو سطل های آشغالش پر از پنبه های خونی بود. همه ش صدای آه و ناله می اومد. درست مثل این فیلم های ترسناک که شکنجه گاه ها رو نشون می دن
شاید برا همینه که من از دکتر رفتن بیزارم. یادم نیست آخرین بار کی آزمایش خون دادم. امسال برا تست پاپ اسمیر هم نرفتم. من از دکتر رفتن بیزارم. باور کنید دکترهایی که می رم ماه هستند. اون قدر با تجربه و خوبند که حد نداره ولی باز هم من از دکتر رفتن بیزارم



