این قدر نگو بچه های حالا امکانات دارند و ال دارند و بل دارند و ما فلان بودیم و بیسار بودیم. بابا یه قدری هم منصف باش. تا حالا نگاه به کتاباشون انداخته ای؟ چه قدر سخت تر از کتابای ماست. تازه تحقیق و کوفت و زهر مار هم بهش اضافه می شه. تا حالا دیده ای با چه اعجوبه هایی (مسئولین مدرسه و …) سر و کار دارند؟ تا حالا فکر کرده ای که شاید این بیچاره ها دوست نداشتند به کلاس اسکیت و زبان و کودکستان و فلان ورزش فکر کنن. شاید دوست داشتند تو کوچه زیلو بندازند و با دخترکان همسایه مامان بازی کنند. چند بار قایم موشک بازی کردند؟ چه روزی بدون اضطراب از خواب بیدار شدند؟ از همون موقع که پوشکش رو عوض کردی هی کلمه ی دیرم شد دیرم شد تو دهنت یا توذهنت بود. اون بیچاره حتی کار کردن معده اش باید با مقرراتی که تو داری و برنامه ای که تو برا زندگیت داری هماهنگ می بود. سرکارت دیر می شد. فلان برنامه ات دیر می شد. جلسه. کلاس. دفاع. اه. لعنت به این دیر شدن ها. بیایید یک کمی صبر کنیم. یک کمی بگیم: به کجا چنین شتابان… بیایید یک کمی حرکت رو آهسته کنیم. اصلاً بایستیم. یه نگاهی به دور و بر مون بکنیم. بیایید توجه کنیم این همه که دویدیم به کجا رسیدیم. یه نگاهی به پشت سرمون بندازیم. این قدر هول نزنیم برا رسیدن. اون آخر هیچ خبری نیست.
طرف تعریف می کرد یک بنده ی خدایی بچه ی پنج ساله رو تو تهران می ذاره تو خونه و در رو قفل می کنه و می ره کرج دانشگاه درس می خونه و بعد از ظهر برمی گرده خونه و با افتخار هم می گه بچه ش نمی ترسه و غذا می خوره و کار بدی هم نمی کنه. این یه برنامه ی دائمی هست. نه یکبار و دوبار. توجه کنید. یعنی چند سال تصمیم داره همین روال رو ادامه بده. یعنی چه قدر یه مادر می تونه نادان باشه که این ضربه رو به آینده ی کودکش بزنه. اگه کسی زنگ بزنه. اگه برق بره. اگه لوله بترکه. اگه یه لیوان از دست اون کوچولو بیفته و بشکنه. اگه کشو جامیوه ای یخچال رو بکشه و نتونه فشار بده سرجاش و در یخچال بسته نشه. می دونی همین مسائل جزئی چه اضطرابی می تونه تو دل کوچولوی او ایجاد کنه؟ دلم بد جوری شکست. بد جوری. خدایا چرا به اینا بچه می دی؟ هان؟ چرا؟ چرا اینا نازا نیستند؟



