مي‌دوني ؟ وقتي محروميت باشه و امكانات به اندازه نباشه ديگه حق مفهوم خودش رو از دست مي‌ده. ادب و نزاكت به كنار مي‌ره. اون موقع است كه قانون جنگل بين ما انسان ها حكم فرما مي‌شه. فرقي نمي‌كنه اين مسئله تو ايستگاه اتوبوس باشه؛ تو فروشگاه باشه؛ تو مدرسه باشه؛ يا تو خونه. وقتي بدوني اگه اتوبوس رو از دست بدي بايد مدت ها منتظر بايستي تا يه اتوبوس شلوغ تر از اين گيرت بياد به زود خودت رو فشار مي‌دي تو جمعيت. ممكنه پاي كسي رو هم لگد كني. چه اهميتي داره. وقتي مي‌دوني تنها اميدت به خريدن يه بسته بال يا گردن مرغه كه بتوني شكم بچه هات رو سير كني و تعداد اين بسته ها به حد كافي نيست مي‌ري برا حقت مي‌جنگي و سعي مي‌كني خودت رو زودتر به اون بسته برسوني و با زرنگ بازي برش داري. وقتي مي‌دوني تعداد برنامه هاي امتحاني كه تكثير كرده اند كمه چون كاغذ ندارند مي‌پري جلو و يكي رو به زور هم كه شده از دست ناظم مدرسه مي‌قاپي. وقتي مي‌دوني تو خونه هم همينطوره و اگه زود بر نداري از جيبت رفته ديگه كم كم تعارف از يادت مي‌ره. حقت رو مطالبه مي‌كني. خدا قسمت نكنه كه ما به اون محروميت بيفتيم. ولي يادمه يه خانمي تعريف مي‌كرد اوايل انقلاب دم در يه قصابي سر يه استخوان قلم گاو كه قصابه بيرون انداخته بوده دو تا زن چادر به كمرشون بسته بودند و همديگر رو مي‌زدند. سر اين كه كدومشون زودتر استخوان رو برداشته! البته ديگه هيچ قصابي استخوان رو بيرون نمي‌ندازه! ولي ديگه چيزي نمونده ملت همه به اون حال و روز بيفتند. ديگه تو اتوبوس كسي برا سالمندا از جاش بلند نمي‌شه. ديگه كسي زنبيل سنگين كسي رو كمكش حمل نمي‌كنه. ديگه كسي برا يه آدم بچه به بغل احترامي قائل نيست (برعكس تو دلشون فحش هم بهش مي‌دن!) خلاصه اين كه شما ها اگه اين صحنه ها رو گاه و بي گاه نمي‌بينيد چزو مرفهين جامعه هستيد. قدر موقعيت خودتون رو بدونيد. مي‌دونم ممكنه رقابت ناسالم تو قشر شما هم وجود داشته باشه. من منظورم جنگيدن براي بقاء است نه جنگيدن برا جلو افتادن و پيروزي. خط فقر اونجاست. درست همونجاست كه برا زنده موندن تلاش كني نه برا زندگي كردن!ا