امروز عصر قرار بود بريم پارك. همين كه حاضر شديم باد و توفان شروع شد. گفتيم حالا كه حاضر شده ايم حيفه. رفتيم بيرون به قصد خيابون گردي با ماشين. پارك حقاني كه دورش حصار كشيده اند و كرده اند بوستان زنانه! رو از دور تماشا كرديم. من تا امروز نميدونستم منظور اين پاركه. خلاصه دردسرتون ندم همين طوري رفتيم تو ميرداماد. متاسفانه اون قناديه كه نون هم ميفروشه تعطيل بود. بعد از كوچه پس كوچه ها ه.ع پيچيد و اومد تو يه خيابون هايي كه هيچوقت نميآد. خلاصه بهتون بگم كه رسيديم سر يك كوچه ه ع سرعت رو كم كرده بود ببينه مستقيم بره در رو داره يا نه و از كجا بايد بره كه ديدم سمت راستم يه كوچه است كه روش نوشته ساسان. اي خدا اين اسم چه قدر آشناست. گفتم بپيچ تو اين كوچه. گفت : چي؟ گفتم بپيچ كار دارم. گفت تو همين كوچه؟ گفتم آره ديگه تو همين. ورود ممنوعه ولي بيخيال! بپيچ كار دارم. اون قدر محكم و مصمم دستور دادم كه گفت به روي چشم! خلاصه اين كه رفتيم تو كوچه. دم يه ساختمون كه مشخص بود تازه ساخته شده چند كارگر داشتند چند تا بشكه ي بزرگ رو جا به جا ميكردند و جمع ميكردند. ميدوني؟ اون چيزي كه من ديدم خونه نبود؛ ساختمون نبود؛ يه رويا بود. يه رويا. اون عمارت شاهكار بود. نماي آجريش. اون درهاي چوبي كه يه شاهكار بود. چه حس خوبي به من داد. به سلامتي و شادي انشالله. براتون هزاران آرزوي خوب دارم. باورم نمياومد كه خدا قسمت كنه روزي به اونجا برسم اون هم اين قدر تصادفي والكي. شايد اگه به ه.ع بگم يه بار ديگه بريم اون محل ديگه اونجا رو پيدا نكنه. كلي انرژي گرفتم. ياد اسم فيلم ” خانه ي دوست كجاست” افتادم. انگار خدا امروز عصر زد پس كله ي ما كه بياييم اون شاهكار رو ببينيم. خسته نباشيد. دلم خيلي باز شد. خيلي. ميدوني؟ همين كه بفهمي كساني هستند تو دنيا كه ايده هاي تو رو به واقعيت تبديل ميكنند كلي حس خوب به آدم ميده. از امروز عصر كلي روحيه گرفتم. خيلي
در ضمن بعدش هم هوا خوب شده بود برگشتيم خونه و اسكوتر دخترك رو برداشتيم و رفتيم پارك. خيلي هم خوش گذشت. بستني قيفي هم خورديم. ديگه اين كه ديروز بر اثر نوسان برق تلويزيون سوخت كه در كمال ناباوري امروز تعميركار رو پيدا كرديم و اومد درستش كرد.
ريسيور هم سوخته كه برد گفت پسرش تعمير ميكنه. حالا من نميدونم ما دو تا آدم بالغ و عاقل به چه اعتمادي دستگاه رو داديم يارو با موتورش برداشت برد! اونم ريسيور رو كه اگه پس هم نياره نميتوني بري جايي ادعا كني من اين رو داشته ام و فلاني برده چون داشتنش هم مورد داره! ميشه جريان عذر بدتر از گناه!
ولي با اين اوصاف امروز خيلي روز خوبي بود. خيلي
دوست عزيز. ممنونم از اين همه سليقه اي كه به خرج داديد. ممنونم از اين شجاعت و جسارت و ايده و طرح. ما كه بسي لذت برديم . فكر كنم كارگر هاتون هم تو اين مدت به ديدن آدم هاي مات زده و ذوق زده و نيش تا بناگوش باز عادت كرده باشند. رهگذراني كه مسحور اون عظمت شده اند. مباركتون باشه. به سلامتي و خوشي و شادي و در كنار هم باشيد هميشه
ولي يه سوال: اونجا مواد جاذبي مغناطيسي چيزي كار گذاشته ايد؟ اين رو بگم كه رسيدن امروز ما به اون مكان شايد به يك معجزه بي شباهت نبود. بله؛ شايد معجزه ي ذهن!ا



