اين روزهاي گرم و خسته كننده… كلافه اي؟ خسته اي؟
يه روز يه آدم ِ َ لنگ به توصيه ي دوستانش با كشتي ميره سفر تا روحيه اش عوض شه. (لابد مثل بي بي كلافه بوده) وقتي بر ميگرده دوستانش ميگن: چه طور بود؟ خوش گذشت؟ ميگه: نه! خيلي بد بود. خيلي بد بود. خوش نگذشت كه هيچ خيلي هم بد گذشت. با تعجب ميپرسن : چرا؟ ميگه: هيچي بابا هر چند روز يك بار يكي داد ميزد لنگه رو بندازيد تو آب. من هم از ترسم ميفتم تو كابينم قايم ميشدم و چند روز در نمياومدم!ا



