حالم بهتره. دارم خودم رو برا يه بحران آماده ميكنم. بايد به هر ضرب و زوري هست بتونم اين زندگي رو مديريت كنم. از همه سخت تر مديريت مالي هست. چاره اي نيست. بايد آستين ها رو بزنم بالا و با بچه ها درس كار كنم. هزينه ي كلاس ها و معلم ها در سال هاي آينده سرسام آوره. يعني اينجوي بگم كه از نظر من نجومي هست و در ذهن من نميگنجه. يه فرش نخ نما داريم كه فكر كنم اگه بخوان ببرن بايد كلي هم هزينه ي حملش رو بديم. برا همين نميتونم بگم فرش زير پام رو ميفروشم و خرج تحصيلشون ميكنيم. حتي داره كار به جايي ميرسه با اين گروني ها كه فكر كنم تو خريد لوازم التحرير و كتاب كمك درسي هم بمونيم. عجب روزگاري است. طلا هم كه ارزون شده و من خيلي زورم مياد با ضرر اون چند تا سكه اي كه اواخر پارسال خريدم بفروشم. اون قدر خوش خيال بودم كه آرزوم اين بود كه امسال طلا بياد پايين كه بتونم چند تا ديگه سكه بخرم. فكر اين روز رو نميكردم كه ممكنه قرار شه رو فروششون فكر كنم! برا همينه كه ميگن آرزوهات رو بنويس. برا اين كه اگه يادت رفت بدوني كه خود كرده را تدبير نيست! و آرزوهاي امروزت همون چيزهايي است كه امروز بهشون رسيده اي و از دستشون كلافه اي! مثل همين جيگر كه هي دعا دعا ميكرديد راي بياره! (شوخي كردم بابا. حالا چرا ميزني؟)ا
=====
يكي از قلمه هاي ديفن داره جوونه ميزنه. البته هنوز اين جوونه چند ميليمتر بيشتر نيست و از تو خاك هم درنيومده !(من يواشكي ديدمش)ا
=====
دخترك حالش بهتره ولي خوب نشده هنوز



