ديشب خوابم برد. خوب بود. ساعت چهار و نيم بيدار شدم. هوا ملسه. خدا رو شكر زياد گرم نشده. ديروز كه خيلي گرم بود. امروز دخترك امتحان داره. بايد برم اونجا منتظر بمونم امتحان بده و برگردونمش. بالاخره عقلشون رسيده كه زمان امتحانات سرويس رو داير بذارن. زمان دختره كه نبود. بايد والدين مي‌آوردند و مي‌بردند. توجه نكرده ام كه چند سال قبل هم داير بوده يا نه. امسال توجه كردم چون تو برگه ي برنامه امتحاني تاكيد كرده بود سرويس ها داير هست. دخترك امتحان املا داره. معلمشون تاكيد كرده خودكاري كه باهاش امتحان مي‌دهند بايد از يه مارك خاص باشه و دخترك با اون نوع خودكار مشكل داره. گفتم چند تا برداره اگه
گير نداد با هر چي دوست داره بنويسه. ديشب خيلي اضطراب داشت. مي‌گفت آموزگار اون قدر صداش بم و مبهمه كه تو امتحان قبلي خيلي از بچه ها نيز رو ميز نوشته اند. اميدوارش كرده ام اكه آموزگار اون كلاسي ديكته رو خواهد گفت. ولي خودم هم اطمينان ندارم.
ديروز به دخترك مي‌گم دوست داشتي تو اون كلاس بودي؟ مي‌گه نه. تو اين كلاس دو تا نورچشمي داريم . تو اون كلاس ده پونزده تا نورچشمي هست. راست مي‌گه. ديروز شنيدم كه چه وضعيه. يكي از مادرها درد دل مي كرد كه يكي از بچه ها او رو ديده و بر و بر نگاهش كرده. بدون سلام و عليكي. بعد رفته به بچه ي اين گفته: مامانت تازگي ها خيلي بي تربيت شده. سلام هم يادش مي‌ره بده؟!ا
البته گفت ديگه اون قدر حرصش گرفته كه زنگ زده به موبايل مامان اون بچه و گفته خانم بچه ت رو جمع و جور كن وگرنه خودم حالش رو مي‌گيرم!ا واويلا. قديم ها مي‌گفتند بچه ها به بازي مامان ها به قاضي. حالا بيان ببينن چه خبره! بچه ها خودشون قاضي هم شده اند البته به بركت پول و پارتي و پررو بازي والدينشون. كه صد البته نوبت خياط هم مي‌رسه كه تو كوزه بيفته و به موقع جواب والدين خودشون رو هم خواهند داد. شمشير رو كه بدي دست بچه بالاخره خودت رو هم زخمي مي‌كنه عزيز جان