رخوت تا جايي پيش مي‌ره كه ديگه بي حس مي‌شي. درد رو حس نمي‌كني. كم كم بي حس مي‌شي از شدت درد. كم كم بيداري ولي انگار كه تو خواب باشي. انگار اينا فيلمه كه دارن برات نمايش مي‌دن. انگار زندگي واقعي نيست. اگه ديروز مي‌نوشتي چه آرزويي داشتي شايد امروز كه به بعضي هاش رسيدي يه مدركي بود كه به سر و مغز خودت بكوبي و بگي: آخه اين هم آرزو بود؟! ولي الان به راحتي مي‌توني ادعا كني و طلبكار باشي و بگي : اين هم شد زندگي؟ برا اين كه فرداي روز طلبي از دنيا نداشته باشي بشين بنويس چي مي‌خواي كه وقتي بهش رسيدي دبه در نياري. يه كاربن بذار زيرش. من در حال حاضر مغزم كار نمي‌كنه. چيزي نمي‌خوام. بذار خواسته ي تو تكرار شه. چه مي‌دوني؟ شايد راي اضافه به نفعت شد و زودتر بهش رسيدي