نه بابا. اتفاقي نيفتاد. امروز صبح يه كمي هارت و پورت كردم دختره هم جوابم رو داد و رفت مدرسه! عصر امروز رفتم چند تا آموزشگاه و مدرسه رو ديدم و كلي بروشور و برنامه جمع كردم و آوردم. براي خودم هم تجربه ي خوبي بود. هي! چيه؟ نكنه انتظار داشتي اين بار كه مي‌نويسم خبر مرگم رو بشنوي؟ يا معجزه اي رخ داده باشه؟ نه بابا. در حال حاضر كه دختره داره متوجه مي‌شه كه اين مسجد جاي … نيست و بعد از هارت و هورت هاي امروز صبحم كمي واقع بين شده و عصر رو به مطالعه ي درس شيرين عربي سپري كرد. حالا جدي جدي واجبه بچه هايي كه يه شعر حافظ رو كامل از بر نيستند برن اين قدر عربي بخونن؟ جدي جدي اينا در آينده قرآن رو به زبان اصلي خواهند خواند يا فهميد؟ بابا دست بردار. من امروز عصر به بهانه ي كلاس دخترك از خونه زدم بيرون و از اون طرف رفتم دنبال آموزشگاه و مدرسه. برا همين فرصت ِ گير دادن نشد. ضمن اين كه وقتي فهميد آموزشگاه هايي كه رفته ام كيا توش درس مي‌دن كمي خيالش راحت شد. من تصورم اين بود كه دختره فقط از شنيدن اسم مهدي سلوكي و … اسمش يادم رفت. همون كه تو روز سوم بازي مي‌كرد. عجب بازي اي! عجب تيپي. من هم اين يكي رو دوستش دارم. مي‌دوني؟ بعضي از اين نقش ها رو وقتي مي‌بيني حس مي‌كني اين هنرپيشه ها نقش رو بهتر از خود ِ واقعي طرف بازي مي‌كنن. هر كي هر چي مي‌خواد بگه به نظر من كه بعضي از اين هنرپيشه هاي ايراني حرف ندارن. مثلاً همين حامد بهداد. چه قدر قشنگ بازي مي‌كنه. يا اون قديمي ترها كه الان پيش كسوت محسوب مي‌شن. مثل پرستويي و شكيبايي و از همه مهمتر فروتن با اون حركات زير پوستي چهره اش. مي‌بيني؟ به اين مي‌گن مامان روشن فكر! نمي‌گن؟