خوبم. كم اومدنم به خاطر هزينه ي اينترنته. اين مدت خيلي زياده روي كردم و نميدونم قبض تلفن كه اين بار بياد چه حسي بهم دست ميده! ما عادت نداريم از اين ولخرجي ها بكنيم
ديروز ه.ع يه مهمون ناخونده برامون آورد. يه قمري كه يه بالش آسيب ديده بوده و تو باغچه ي كوچولوي حياطمون داشته يخ ميزده. در حال پرستاري ازش هستيم. حالش خوبه. هنوز زنده است. نميدونم وقتي خوب شه چه طور بايد دلم بياد تو اين سرما اجازه بدم بره. من اگه جاي او باشم حالا حالاها خودم رو ميزنم به مريضي!ا
سايت هولاكويي مشكل پيدا كرده و من با كلك و با حدس زدن تاريخ ها مستقيم ميرم تو آدرس و دانلود ميكنم! الان هم داره دانلود ميشه كه با وجدان آسوده دارم براتون مينويسم. پس اگه تو كار داري بيخيال شو برو به كارات برس
دختره امتحاناش شروع شده و اغلب اوقات خونه است. دخترك صورتش رو به بهبوده احتمالا امروز ديگه آخرين پانسمانه و من نگران اين كه چه قدر جاش مونده. يكي تو كلاس پيدا شده كه ميره وسايل دخترك و يكي از دوستانش رو از تو كيفشون بر ميداره. بار قبل كه اين مورد رو گفته بود كارت دعوت تولدي كه يكي از بچه هاي مدرسه (كه تو كلاسشون نيست) بهشون داده بود رو از تو كيف دوست ِ دخترك برداشته بودند و تو حياط تكه و پاره ريخته بودند تو باغچه. اينا كارت پاره شده رو كه تو حياط ديده بودند رفته بودند تو كلاس و ديده بودند بله. خودشه.كارته تو كيف دوستش نيست.با تكرار مكرر اين مورد مشخصه يكي با اينا لجه. البته من نميدونم اميدوارم كه اين مورد براي بقيه ي بچه ها هم پيش اومده باشه و طرف هر كي هست فقط نسبت به اين چند نفر خشم و حسد نداشته باشه و خشمش كلي باشه. گرچه خشم نسبت به جامعه خيلي بد تر و ناجور تره. ولي خب من مادرم و به فكر بچه ي خودمم. به دخترك گفته ام حساس نباشه. هر كي هست يك خشم نهان داره كه اينجوري داره خالي ميكنه. (به خودم ميگم اينجوري خالي كنه كم خطر تره از اين كه از پله ها هولشون بده پايين و بعد بگه ببخشيد!) دنياي پاك بچه ها. باور كنيد آدم تو اين دنيا يه چيزايي گاهي ميبينه كه باورش نميآد. البته بدون شك مقصر ما بزرگاييم
بچه هاي طلاق. بچه هاي خشمگين. بچه هاي ايده آل طلب و دنبال نمره ي بيست. بچه هاي حسود. بچه هاي لجباز. بچه هاي پر رو. اينا همه رو والدين با رفتارهاي اشتباهشون ميسازند. ببخشيد منظورم ما والدين بود. خودم هم جدا نيستم. همه مون مقصريم. بريم هولاكويي گوش كنيم و ياد بگيريم
===
بيخيال اينا. تا حالا شده ببيني يه مرد عيالوار صبح كله ي سحر چند تا نون داغ دستشه و داره ميره با زن و بچه هاش بخوره؟ تا حالا شده حسرت اون زندگي گرم رو بخوري؟ اون سفره ي با صفاي صبحونه؟ چاي و نون و پنير و كره و مربا و چهار تا آدم ناز كه دور اون سفره نشسته اند و يكيشون هم اسمش بي بيه!ا
حسرت نخور. بگو ماشالله. در ضمن دو تا از اون آدم هاي ناز (دختره و دخترك) هنوز خواب هستند و عين خيالشون هم نيست كه داره دير ميشه. سر سفره هم فقط نون هست فعلن. من رفتم. راستي اسم قمريه رو گذاشته اند نيلوفر! حالا شديم پنج نفر. نيلوفر خانم هم تو جعبه ي كفش كنار اتاق نزديك ميز صبحونه مونه. تا بعد



