اين نوشته رو شمسي خانوم براي مامان ايسان تو پيامگيرش نوشته بود. خيلي رو من تاثير گذاشت. يادم افتاد كه كجاي كار بودم والان كجام

دیر اعتماد کردن و یا اصلن اعتماد نکردن با دوستی منافاتی نداره. قرار نیست به همه ی دوستا و فامیل وابسته باشیم و سفره ی دل مون رو براشون باز کنیم. و قرار نیست به خاطر این که بهشون اعتماد نمی کنیم اونا رو غیر قابل اعتماد بدونیم و باهاشون دوست نباشیم. اونایی که به تو بدی کردن در حقیقت بدی نکردن. اونا فقط نقش خودشون رو همون طوری که هستن بازی کردن. نه اون طوری که تو انتظار داشتی.
شاید بهتر باشه انتظارات خودمون رو کاهش بدیم که راحت تر باشیم. نفرت فقط وقت ما رو می گیره… قلب مون رو سیاه می کنه… و آخرش هم هیچ اتفاقی نمی افته.

هيچ دفاعي ندارم از خودم بكنم ودر حال حاضر يكي از اين آدماي قلب سياه هستم . فكر مي‌كنم وقتي اون لكه بيفته تو دلمون و سياهي بياد و شروع كنه به پخش شدن اگه همون اول جلوش رو نگيريم پخش مي‌شه و مي‌شه تا همه ي دلمون رو بگيره. اون موقع بايد اون دل رو كند و انداخت دور و يه دل ديگه جايگزينش كرد! اگه اون اول همون اول كه حس كرديم از كسي نفرت داريم يا لكه هه افتاده تو دلمون جلوش رو نگيريم ديگه فايده نداره. من قبل از اين كه اين بلا سرم بياد همين طور فكر مي كردم كه شمسي خانوم جونم گفته. ولي الان وقتي ياد نقش هايي كه اون افراد بازي كردند مي‌افتم متنفر مي‌شم. آره. كينه دارم. نفرت دارم. اين كينه در واقع از اونا نيست. اين كينه در واقع نسبت به خودمه كه اونا رو باور كردم. اين كينه ورزيدن و نفرت در واقع نوعي خودمون رو مجازات كردنه. ما داريم از خودمون و حماقتمون انتقام مي‌گيريم . اين دل اون قدر سياه مي‌شه كه مي‌گنده و مي‌ندازيمش دور. ولي آيا قلب ديگه اي جاي قلب آكبند من رو مي‌گيره؟ هان؟ يكي نيست به اون نقش آفرينان بگه حداقل اول بازيتون مي‌گفتيد اين نمايشنامه مناسب بچه ها نيست. آره. من يه بچه ي ساده دل واحمق بيشتر نبودم. درسته حدود سي سالم بود. ولي احمق بودم. احمق. رشد اجتماعي و عقليم به اندازه ي يه بچه ي پنج ساله هم نبود. بگذريم
چه طور مي‌شه انتظارات رو كاهش داد؟ در ظاهر مي‌شه ولي اون ته ته دلمون باز وقتي به خيال خودمون خوبي مي‌كنيم انتظار داريم. ما دائم داريم چرتكه مي‌ندازيم. نيكي رو معامله مي‌كنيم. مهربوني رومعامله مي‌كنيم. وقتي مفت مي‌خرن حرصمون در مي‌آد. وقتي ازمون مي‌دزدند حرصمون در مي‌آد. ما سوداگران خوبي و محبتيم. تو هر سوداگري و تجارتي برد و باخت هست و نگراني و استرس پيش مي‌آد. من در اين عرصه يك تاجر ورشكسته بيش نيستم. آره. يك تاجر ورشكسته و دل سياه و بدبخت و گوشه گير كه صبر كرده تا دلش بگنده! واويلا. بي بي خيلي خودت رو ول كردي. بابا پاشو حداقل اون باقيمونده ش (دلت رو) رو بذار تو يخچال كه نگنده. مگه نمي‌دوني دل وجيگر چه زود فاسد مي‌شه؟ جيگر كه فعلن رفته يه جايي كه فاسد نمي‌شه. اي جيگرشو. همش يادش مي‌افتم. دست خودم نيست ديگه! من كه همچنان دوستش دارم. بابا حالا تو يه مورد هم نمي‌ذارم لكه بيفته رو دلم و كينه و نفرت كاشته بشه شما مگه مي‌ذاريد؟ هي مي‌آييد بدش رو مي‌گيد. جدي جدي دوستش نداريد؟ كت شلوار جديدش هم كه بهش مي‌آد. ديگه كاپشن نمي‌پوشه. ديگه چه تونه؟