ميگفت گويا دختر از يه شهر ديگه اومده به اين مدرسه. اوايل كه اومده بود همه ي بچه ها رو ميزد. رفتاراش غير عادي بود. من به دخترك گفته بودم سر به سرش نذاريد. بدتر ميشه. صبر كنيد شايد چون تازه وارده اينجوريه. يه بار تو خيابون دختر را نشا نم داد. سر خيابان تنها منتظر ايستاده بود كه بيايند دنبالش. دختر از دخترك هم ريزه ميزه تر بود. دخترك جزو بچه هاي ريزه ميزه ي كلاسه. عجيب بود با وجود اين كه دخترك هميشه از شيطنت هاي دختر و زدن ها و سربه سر بچه ها گذاشتنش گفته بود ؛ من به نظرم تو لبخندش شيطنتي نيومد. عجيب بود برام. تو راه از دخترك پرسيدم و مطمئن شدم اين دختر همان دختر بود. به دخترك گفتم رفتار اين دختر بهتر شده؟ گفت آره.دخترك چند وقت قبل ميگفت آموزگار خيلي هواي اين دختر رو داره. اگه كار بدي ميكنه چيزي نميگه. من به دخترك گفتم اين يك شگرد روانشناسيه. معلم با كم توجهي به كار بد او اين كار رو كمرنگ جلوه ميده تا كم كم از سرش بيفته. دخترك اما كمي شاكي بود و به سختي قانع شد. من به او گفتم آموزگار هر جوري صلاح بدونه رفتار ميكنه. ميگفت اين دختر آخه بچه هاي كلاس رو ميزنه.گفتم مگه تو رو زده كه شاكي هستي؟ تو به بقيه چه كار داري؟ گفت يكي از بچه هاي گروه من رو زده (دخترك سرگروهه) گفتم خب اينجا تو حق داري از بچه ي گروهت دفاع كني. برو بهش بگو اگه اين بار بچه هاي گروه رو بزني با من طرفي. سعي كن از بچه ي گروهت دفاع كني كه اون دختر هم پر رو نشه و اين بچه هم كه ميگي كم رو هست احساس نكنه بهش ظلم شده. فرداش اومد گفت ديگه نمي زنه. بهتر شده. من براش زنگ تفريح خوراكي خريده ام ودلش رو بدست آورده ام ؛ كمي آرومه. گفتم خدا رو شكر. با محبت خيلي كارها درست ميشه. گذشت و گذشت. و دخترك هواي كار رو از دور و با محبت و خوراكي و توجه داشت
دخترك چند روز قبل اومد خونه و گفت بالاخره فهميدم چرا خانممون برا دختر فرق ميذاره. با يك هيجاني ميگفت انگار رمز مهمي رو پيدا كرده. دخترك گفت اين دختر غايب بوده و آموزگار سر كلاس گفته كه اين دختر پدر ومادرش رو تو تصادف از دست داده. و جلوي چشمانش از دست داده. براي همينه كه من هواش رو دارم. شما ناراحت نشيد كه من براش فرق ميزارم.
دخترك اما همش ميگفت كاش خانممون زودتر گفته بود.ولي تا حالا فرصتي پيش نيومده بود كه اين دختر غايب باشه. ولي كاش خانممون زودتر گفته بود كه بچه ها بدونن. و اين وسط ها گاهي ميگفت گويا پدر و مادرش رو تو زلزله از دست داده.
به هر حال روزها گذشت و دخترك با وجود اين كه با دختر دوست صميمي نبود از دور همچنان هواي او رو داشت براي دخترك اوضاع فرقي نكرده بود چون از قبل هم بعد از كتك خوردن همگروهيش از دختر ؛ دل دختر رو به دست آورده بود و هواي كار رو با محبت داشت . گاهي از دست مبصر هاي انضباطي حياط فراريش ميداد برا آب خوردن و از اين شيرين كاري ها. گاهي خوراكي هاش رو كه با دوستاش تقسيم ميكرد اين دختر رو هم شريك ميكردند و خلاصه دخترك هواي كار رو داشت ضمن اين كه ديگه بچه ها كه موضوع دختر رو شنيده بودند نه فقط به دخترك ايراد نميگرفتند بلكه گويا خودشون هم هم پاي او هواي كار رو دارند. خيلي خوشحالم. خيلي. بچه هاي كلاسشون خيلي بامرام توشون هست. بچه هاي اون كلاس اغلبشون پز بده و از خود راضي و لوس. اين رو الان با تمام وجودم حس ميكنم و دائم به خودم ميگم دخترك كه هيچي اگه اين دختر تو اون كلاس افتاده بود چي به حال و روزش مياوردند
(
- اگه يادتون باشه گفته بودم كه آموزگار اون كلاس شناخته شده و اسم در كرده است و همه ي اونا كه پارتي داشته اند يا خواسته اند خيلي پارتي بازي كنند رفته اند از قبل سفارش كرده اند بچه شون تو اون كلاس باشه. حالا يا با پارتي يا با پول يا با التماس وپر رو بازي من هم اوايل سال به دخترك گفتم اگه دوست داره برم بگم كلاسش رو عوض كنن كه با توجه به اين كه آموزگار اون كلاس رو ميشناسم فكر ميكنم عملي بود ولي گفت نه. همه ي بچه لوس ها تو اون كلاسن. همه ي لوس ها كه ماماناشون هم لوسن و پارتي بازي كرده اند رفته ان اون كلاس-
)
و خوشحالم كه دخترك اين كلاس رو انتخاب كرد و پذيرفت. چه قدر تربيت ها متفاوته. چه قدر. حتي با مامان ها هم كه حرف ميزني مي بيني اونا كه كمتر ادعاشون ميشه بامرام بيشتر توشون هست. چرا ما با تحصيلات يا شايد بهتر باشه بگم با رفاه و وضع مالي يا اجتماعي بهتر اين قدر خالي از معرفت ميشيم؟ چرا؟ بهتون بر نخوره. ميدونم شما استثنا هستي و با مرامي. من در كل ميگم. بابا اين واقعيته. تو تو شمال شهر ماشينت هولي باشه بايد بشيني زار بزني.تازه شايد مسخره هم بكنن رد شن. برو پايين تر هزار نفر ميگن : آقا كمك نميخواي؟
بگذريم. از حرف اصلي دور شدم
دخترك زيادي مهربون ومردم دوسته و من شكايتي ندارم. ضمن اين كه هميشه بهش توصيه كرده ام كه به خاطر نيكو كاري خودت رو فدا نكن(كار احمقانه اي كه من هميشه كرده ام) و به خاطر دختر دوستان قبليت رو از دست نده. ولي هواي او رو هم دورادور داشته باش. او هم تائيد كرده كه همين كار درسته و او همين كار رو ميكنه و با دوستاش دوسته ولي از دور هواي دختر رو هم دارند. خلاصه گذشت و گذشت
ديروز ساعت ناهار سر غذا خوردن به من گفت: مامان امروز دختر خودش به ما گفت.
گفتم : چي رو؟
گفت: اين كه چي شده
حالا تصور كن ما داريم سر سفره غذا ميخوريم (خوراك لوبيا چيتي) و خانم داره تعريف ميكنه
همينطور كه داشتم ميخوردم گفتم: خب چي شده
خيلي سريع و خونسرد گفت: هيچي مامانش باباش رو كشته و الان زندانه. جلو چشم اين كشته!ا
ديگه چه جوري اون لقمه رو قورت دادم نميدونم. خدايا ما چه آدم هاي ناشكري هستيم. چه مرگمونه؟ هان؟ چه مرگمونه؟ من احمق كه شاكيم كه ريشه هاي بحران هاي روانيم در كودكيه و دارم يكي يكي اونا رو بيرون ميكشم ودرمان ميكنم. اين چي ميشه؟ اين دختر؟ برادر خواهراش؟ اي خدا. حالم خرابه. البته سر سفره خيلي عادي و حتي به شوخي قضيه رو تموم كردم. بهش گفتم: چه جوري كشته؟ بهتون نگفت؟ گفت نه. برا چي ميپرسي؟ گفتم هيچي گفتم شايد يه وقت به دردم بخوره! دخترك از حرف من چيزي نفهميد ولي ه.ع لبخندي زد و گفت خدا به دادمون برسه! و اون جو سنگين از بين رفت ولي باور كنيد لوبيا شد زهر مار تو گلوي من و ه.ع. حالا ديگه قيافه ي دختر با اون لبخند تلخش كه اثري از شيطنت توش نبود تو نظرم هست و بيرون نميره. به دخترك گفتم راز دوستتون رو به كسي نگيد. گفت نه فقط مجبور شديم به يه دوست صميميون بگيم كه قانع بشه و گاهي كه دختر ميخواد بياد با ما نگه اين چرا ميآد و ايراد نگيره.
واي خدايا. خيلي سخته خيلي. درست انگار كه فكر كني همه ي اين مسائل رو بايد تو روزنامه خوند و تو اخبار شنيد و از دور شاهدشون بود و يه هو ببيني دستت رو دراز ميكني و به صفحه ي شيشه اي تلويزيون برخورد نميكنه و صحنه واقعيه. جلوي چشماته.
…
تغييري در رفتارم نداده ام. هيچ توصيه اي. هيچي. يعني در واقع افتخارم اينه كه لازم نيست به دخترك نصيحتي بكنم يا بگم كاري انجام بده. از اول سال هر وقت پول داشتيم و برداشته براي خوراكي بهش اضافه داده ام كه برا هر كي خواست بخره تا او نخوره و بقيه نظاره گر باشن. اگر هم نداشتيم از خونه چند تا لقمه داده ام ببره مدرسه كه اگه كسي همراهش بود وخوراكي نداشت به او هم بده.
به هر حال قصدم تعريف از خودم يا دختركم نيست. قصدم اينه كه بگم نيازي به سفارش نداره با اين موردي كه پيش اومده. ميدونم هواي دختر رو داره. بيش از پيش
ولي ميدونيد؟ اين يه مورد خيلي خاصه. من فكر ميكنم شادي بچه ها به شدت تحت الشعاع قرار ميگيره. بد هم نيست با اين چيزا آشنا بشن؟ نميدونم. حالم گرفته است. دوست داشتم اين دختر به اين مدرسه نمياومد تا همچنان فكر كنم اين خبرها مربوط به روزنامه است و اخبار دوست داشتم هرگز اين واقعيت ها رو نيفهميدم كه واقعي ان.دخترك در حال حاضر كه خيلي عادي با قضيه برخورد كرده. بسيار عادي و منطقي. من بايد يك كمي كه نه خيلي از بچه هام درس بگيرم كه اين قدر اسير احساسات نباشم. حتي كنجكاو نشد بپرسه كه حالا مامانش تو زندونه چي ميشه و …
…
اگه دختره جاي دخترك بود هزار تا سوال پرسيده بود. ولي اين. انگار نه انگار. اختيار فكرش دست خودشه. دختره اما ذهن خيال پرداز و كنجكاوي داره كه هميشه از جاده ي اصلي ميندازدش تو فرعي و ميره وميره و از مسير اصلي دور ميشه. آيا كتابي ميشناسيد دختره بخونه و بتونه به خودش كمك كنه كه تمركز داشته باشه رو اون چيزي كه لازمه؟ تكنيكي چيزي هست برا اين موضوع؟ من هم همينجوري بودم ولي گذشت روزگار و مشكلات وصد البته حرف هاي دكتر هولاكويي با بيماران گوناگون باعث شد كه خيلي خيلي خيلي خوب شم ولي دختره كه اين همه فرصت نداره برا كنار گذاشتن فضولي هاي ذهني!!ا



