اين عكس گلدون آلوئه ورايي هست كه امسال خريدم
===
راستش اين عكس رو برا خالي نبودن عريضه گذاشتم. حوصله ندارم بنويسم. اين بابا الكي با تلفن اون روزش بد جوري رفته رو اعصابم.
مي‌دوني؟ هنوز نمي‌فهمم چرا بايد يكي كه كاري به كارش نداري؛ طلبي ازش نداري؛ چيزي ازش نمي‌خواي بخواد آرامش نسبي اي هم كه تو اين سال ها برا خودت فراهم كرده اي به هم بزنه. فقط تو اين فكرم كه چرا؟ يه بام و دو هوا تا به كجا؟ از يك طرف به بچه هات از بچگي بسكتبال ياد بدي و از طرف ديگه هر وقت بي بي رو مي‌بيني بگي برو پياده روي؛ آره پياده روي بهترين ورزشه. برو برا مامانت دارو بخرو برا بابات ميوه بخر. اصلن زندگي كه تو داري بهترين زندگيه. آره. توليدي باز كردن يعني اين كه چند تا بلوز ببافي و بذاري تو بقچه و همينجوري زيادشون كني تا بشه توليدي! مسافرت بده. درس خوندن به درد نمي‌خوره. مهموني اخه. مهاجرت اوه اوه. بلاي جونه. شغل و در آمد پيف پيف بو مي‌ده و خوشبختي نمي‌آره و هزاران مزخرف ديگه كه سال ها وقتي ديده ترا به خوردت داده. بعد الان بعد از اين هممه سال كه اونا شده اند بسكتباليست ِ زمين ِ زندگي بياي و بخواي مثلاً برا رعايت حقوق و ضايع نشدن حق بي بي يه توپ بسكت به اون سنگيني به طرف بي بي پرتاب كني و بگي: بي بي بگير. بنداز تو سبد. بنداز تو سبد!
باور نمي‌كنيد بلايي كه اون تلفن سر من آورد در حد ضربه اي بود كه توپ بسكت مي‌تونه به يه آدم ضعيف الهيكل كه تا به حال توپ به دستش نخورده بزنه. توپي كه با سرعت به طرف صورتت مي‌آد و تو سعي مي‌كني بگيريش كه از آسيب دور بموني و طرفي كه بر مي‌گرده مي‌گه بنداز تو سبد بنداز تو سبد؛ و تويي كه مچ دستت به حدي درد مي‌كنه وخودت اون قدر شوكه هستي كه نمي‌دوني با اين ترس و اون درد چه بكني و اوني كه قراره بره همه جا جار بزنه كه من بي بي رو هم بازي دادم! دلم مي خواست بگم مگه نخوندي نوشته بودم دكتر هولاكويي گفته اين كه به دو نفر با قابليت هاي متفاوت فرصت هاي مساوي بدهند خودش تبعيضه. يكي نيست بگه : مرتيكه! من يه عمري آسته بيا آسته برو زندگي كردم. با يه پدر و مادر ساده و خوش قلب كه اصلا خبر نداشتند تو دنيا چي مي‌گذره و تو اومدي در حالي كه تو دلت هميشه به تمسخرشون مي گرفتي با صداي بلند تائيدشون مي‌كردي و در واقع اونا رو اونا كه عزيزاي من بودند جلوي چشم من به بازي مي‌گرفتي و من به ظاهر بچه بودم و هرگز جرات نكردم بگم: بلند شو از خونه ي ما گم شو بيرون ! هميشه با روي خوش ازت پذيرايي كرديم. مادر و پدرم به تو مديون بودند به خاطر من. ولي من چه ديني به تو داشتم كه بايد توهين ها و اهانت ها و به تمسخر گرفتن هاي تو رو تحمل مي‌كردم. هان؟ الان هم اگه جوابت رو ندادم راستش رو بخواي از ضعفم بود. مي‌دونم قالتاقيت به حدي هست كه بتوني من رو از زندگي كردن بندازي. مي‌دونم. از اون طرف درس درنده گي به بچه هات دادي و اقتصاد و راه و چاه و چم و خم كلاه برداري و زندگي تو اين جنگل رو بهشون ياد دادي؛ حالا با من مثل اونا مي‌خواي بازي كني؟
بذار من با كاكتوس هام و ه.ع و بچه هام خوش باشم. با اين آب باريكه اي كه گاهي هست و گاهي نيست. بذار نفهمم چي مي‌گذره و شما چه سوداگراني هستيد. بذار نفهمم اون موقع كه به راهنمايي و الگو بودن من نياز داشتيد چه طور مثل مگس دورم بال بال مي‌زديد. الان كه فهميده ام مگسيد حالم به هم مي‌خوره ازتون. اه. لعنتي
===
من گلدونم رو از ترسم از تو بالكن آورده ام تو. آيا الوئه ورا تو سرما يخ مي‌زنه؟ اگه تو بالكن سر پوشيده باشه؟