تو قايقم نشسته ام. هر بار كه گفتم اين قايق سوراخه كسي توجه نكرد. هر بار گفتم كه شنابلد نيستم توجه نكرد. همه تو ساحل ايستادند و به من نگريستند و ما حيران سطل سطل آب خالي ميكرديم…
چه ريز شده اند. چه دور شده اند. چه قدر ساحل و مردمانش دور هستند. خيلي دورند اين آشنايان ديروز و غريبه هاي امروزي
…
بعد از اين همه سال متوجه شده ام كه قايق ما حركتي نكرد. بلكه اين ساحل و مردمانش بودند كه از ما دور شدند. ما گرفتار تندبادهاي ناشي از حركت خشكي بوديم و خبر نداشتيم
…
بعد از اين همه سال كه دوباره نظاره گرشان هستم چه بيگانه ميبينمشان. غريبه هاي آشنا
===
نميدانم چه خبر است. امروز دو غريبه ي آشنا به من تلفن زدند! كه هيچ ارتباطي درظاهر با هم ندارند. خدا به خير بگذراند
(سيدو گويا خودم رو چشم زدم)
يكيشون بابا الكي بود. معلوم نيست چه آشي برايم پخته. لابد با بچه هايش دعوايش شده و ميخواهد يك لولو به نام بي بي به رخشان بكشد! سعي كردم خيلي مودبانه ازش خواهش كنم كه كاري به كار من نداشته باشد. گفتم: خر ما از كره گي دم نداشت. اصلا من خر نداشته ام. آخرش هم گريه ام گرفت و خداحافظي كرديم چون خوشبختانه بايد ميرفتم دنبال دخترك. خدا به خير بگذراند. بوي خوبي به مشامم نميرسد. گويا پشت پرده ها حرف از بي بي است. اون يكي تلفن هم الكي نبايد باشه. از كسي كه دو ساله خونه ي ما زنگ نزده و ادعا داشت خواب مادرم را ديده است. اين خانم با مادرم آشنا بود و رفت وآمد داشتند. كه البته بي چشم و رويي را در حق مادرم تمام كرد. جالب اينجاست كه در حرف هايش ميگفت: بي بي تو هم يه وقتايي به من زنگ بزن كه من روم بشه زنگ بزنم بهت! من ديدم اگه چيزي نگم دق ميكنم گفتم: اگه خواستي زنگ بزني بزن. تو تلفن كه چشم تو چشم نميافته كه شما بخواهي شرمنده بشي! ولي هر چه منتظر شد نگفتم بيا خونه مون!!!ا



