يادمه يه راديو لامپي بزرگ داشتيم كه يه بار از رو كنجكاوي روشنش كردم. مثل تلويزيون هاي لامپي قديمي بايد گرم مي‌شد تا شروع به كار مي‌كرد. مامان مي‌گفت اون زمونا اونا (مامان و بابام) تنها كسي بوده اند تو محل كه راديو داشته اند. شب كه مي‌شده همسايه ها جمع مي‌شدند تو اتاقشون و راديو گوش مي‌داده اند. يادمه وقتي خيلي خيلي بچه بودم يخچال جزو كالاهاي لوكس و ارزشمند بود و هميشه تو همه ي خونه ها جاش گوشه ي مهمون خونه بود. كم كم مد شد و فرستادندش گوشه ي مطبخ (آشپزخونه) . يادمه يه روز ظهر كه از مدرسه اومدم ديدم تلويزيون خريده اند. خوب يادمه. مبله نبود. چهار تا پايه ي دراز ساده داشت. در و اينا نداشت. خيلي ساده بود. اون قدر ذوق كرده بودم به مامانم گفتم روشنش كن. گفت الان آنتن نداره. نشون نمي‌ده كه. گفتم حالا تو روشن كن ببينم. زد به برق و روشن كرد. قديما تلويزيون ها لامپي بود و بايد گرم مي‌شد بعد شروع به كار مي‌كرد! بعد از كلي زمان كه هر ثانيه اش ساعت ها براي من طول كشيد شروع كرد به برفك نشون دادن. چه قدر خوشحال بودم خدا مي‌دونه. اون موقع ها تلويزيون دو نوبت برنامه داشت. ظهر چند ساعت و عصر هم تا آخراي شب برنامه داشت. بعد هم تموم مي‌شد. دو تا كانال هم بيشتر نبود تا جايي كه يادمه. يادمه ظهر ها كه برا ناهار مي‌اومدم خونه يه سريال پليسي كاراگاهي داشت به نام كانن
از برنامه هاي راديو بيشتر يادمه چون صبح هميشه وقتي بيدار شده ام راديو تو خونه مون روشن بوده. از همون اول هم برنامه ي تقويم تاريخ تيتراژش همين بود كه هست. يادش به خير. هميشه اين برنامه اضطراب تو دلم مي‌ندازه. ياد مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن مي‌افتم!ا