يكم: بچه كه بوديم يه ترانه بود كه ميخوند: ” زندگي يه بازيه… كي از عمرش راضيه؟”
دوم: بچه كه بوديم يه آگهي تلويزيوني بود مربوط به خمير دندان كلگيت بود. خوب يادمه. ميگفت كلگيت با گاردول بوي بد دهان را رفع و با فساد دندان مبارزه ميكند. بعد يه خانمي رو نشون ميداد كه دور دهنش (دور سرش) يه حلقه ايجاد ميشد و منظور اين بود كه خمير دندان مورد نظر مانند حلقه اي از ما محافظت ميكند. بعد من فكر ميكردم هر كي با اين خمير دندان مسواك بزنه دور سرش از اين حلقه هاي جادويي پيدا ميشه. خوب يادمه. يه بار كه بالاخره مامانم رو راضي كردم و خريد شب وقتي مسواك زدم هر چه قدر جلو آينه چشمك زدم از اون حلقه ها درست نشد!ا
سوم: بچه كه بودم فكر ميكردم كدوم احمقي ميشينه اخبار تلويزيون رو تماشا ميكنه. همش يه مردي ميآد حرف ميزنه!ا
چهارم: بچه كه بودم تصورم اين بود كه برنامه هاي راديو تو باتري ذخيره شده و وقتي مامانم ميگه باتري راديو تموم شده برا همينه كه همه رو گوش داديم وتموم شده!ا يادمه يه راديو ترانزيستوري توشيبا داشتيم كه از اولين سري ها ي راديو ترانزيستوري بود كه مامان سپرده بود يكي براش آورده بود و خريده بود و بعد ها هم همون رو نگه داشته بود و استفاده ميكرديم. چهار تا باتري متوسط مي خورد. خوب يادمه. دو طرف اون بالا دو تا پيچ داشت يكي برا موجش بود يكي برا روشن خاموش كردن و صداش



