تمام روز؛ بلبل سر به زير بال مي‌دارد
چو بيند باغبان را صبحدم در حال گل چيدن
كمال اجتماعي جندقي- معاصر

آخر همه كدورت گلچين و باغبان
گردد بدل به صلح چو وقت خزان رسد
لا ادري

ز گلچينان حزر ناچار بايد باغباني را
كه با خون جگر پرورده باشد گلستاني را
روشن

نالم از غيرت كه گلچيني در اين گلزار هست
كو نخواهد رفت بيرون تا گلي بر بار هست
عاشق اصفهاني