بر سر مزارشان كه ميروم سرو ها و قد و بالايشان مثل پتكي برسرم ميخورند و نشانم ميدهند گذر زمان را.
گل خريدم و به مناسبت تولدم رفتم سر مزارشون كه بگم: دوستتون دارم. به خاطر مهربونيتون.به خاطر زحماتي كه تو تك تك سال هاي زندگيم برام كشيديد. آره. وقتي تولدمون ميشه بهتره برا اونايي هديه بخريم كه كمكمون كرده اند اوني بشيم كه شديم..نه فقط برا خودمون.
دلم براشون يه ذره شده
سر مزار او هم رفتم. هرچه باشه او هم مدتي مادرم بوده. نه ماه در شكمش بوده ام و مرا زاييده و احتمالاً مدتي هم شيرم داده باشد. از زماني كه مادرم بوده خاطره اي ندارم ولي از زماني كه به منزلمان ميآمد و او را به عنوان ب خانم ميشناختم چرا. دلخوريم تموم شد. امروز كه گل رو گذاشتم ديدم خالي خالي هستم. هيچ كينه اي هيچ ناراحتي اي هيچي هيچي تو دلم نبود. تازه دوستش هم داشتم. ولي به عنوان ب خانم نه به عنوان مامان. ولي مامانم… اي كاش ميشد يك لحظه فقط يك لحظه بغلش ميكردم و بوش ميكردم. دلم براش يه ذره شده. يه ذره.
دلم برا بابام هم تنگ شده. خيلي خيلي تنگ شده. امروز به خيلي ها سر زدم. به پيرزنم هم سر زدم. چه آرام خفته بود زير خروار ها خاك. يادتونه؟ هي ميگفت: بي بي دعا كن من بميرم. بي بي دعا كن من بميرم. رفت و به سر منزل آخرت رسيد. حالا ديگه كسي نميتونه در به درش كنه. حتي بچه هاش



