داشتم اخبارسي ان ان رو ميديدم. يه هودلم شور افتاد. بد جوري داره بوي جنگ ميآد. من نميدونم اينا كه خونه هاشون نزديك مراكز يه اصطلاح اتمي هست چه جوري شب خوابشون ميبره. خدا نصيب نكنه. من كه اگه خونه مون اون طرفا بود ديگه آروم و قرار نداشتم. ولي ملت ما گويا زيادي صبور هستند. خدا اون روز رو نياره. حالم خرابه؟ آره. خرابه. اونم چه خرابي!ا
پاهام كه تو اون سفال هاي خشك شده گير بود؛ تو دلم هم دارن چند تا پيرزن با اون دستاي چروكيده شون رخت ميشورن. واي كه چه قدر هم آبش يخه. تو دلم يخ زده. اونم چه يخي. پيرزنه يخ رو ميشكنه و رختا رو ميريزه تو آب و شروع ميكنه به سابيدن. هر چي بهش ميگم تو فيلما رخت رو تو آب نميندازن. ميذارن رو تخته و ميمالن به اون؛ به خرجش نميره. حالا كو تا اين رختا تو اين دل يخ زده ي من شسته شه؟! اي روزگار… يعني نميشه يه بار يه آسمون آبي و خورشيد تابان و هواي ملس و صداي بلبل و سلامتي تن و آرامش فكر و يه جيب پر از پول همه رو با هم به ما بدي؟ هان؟
===
يه بلبل اومده تو محله مون. هر روز ميآد رو درخت خرمالوي همسايه مون ميخونه. اگه بدونيد صداش چه قدر دلنشينه. كلي به من روحيه ميده. ميگه بي بي جون هنوز بلبلا زنده اند. فقط درخت خرمالو كمياب شده!!!ا



