درود به همه تون
كتاب رو بيخيال شيد. يه مدت كارت اينترنتم تموم شده بود واوضاع مالي بيريخت. بعد هم دخترك مريض شد. تب و آزمايش و از اين حرف ها. گل پنيرك هم نداشتيم! اين يكي ديگه همه مي‌دونن تو خونه ي ما فاجعه است. بچه تب كنه و گل پنيرك نباشه. اوخ اوخ
بعد فكرش رو بكنيد بعد از يك شب بيخوابي بر اثر اين كه كه دخترك تب داشت و خلاصه با مكافات تبش پايين اومد و من دليلش رو چيز ديگه اي تصور كردم و در واقع به خاطر موضوعي كه با دوستاش پيش اومده بود و خيلي ناراحت و خسته شده بود ولي فردا عصرش دوباره تب كرد و شب كه ه.ع دخترك رو برد دكتر و من نرفتم و زنگ زد و گفت داره مي‌ره آزمايشگاه بيمارستان … دكتر براش آزمايش خون داده و كشت از گلوش و نمونه برداري كنند برا كشت از گلوش؛ بعد من احمق فكر كرده بودم دكتر تكه برداري داده از گلوش.و قراره تو بيمارستان بستريش كنند. فكر كردم مشكوك به مورد بديه چون شنيده بودم تكه برداري برا هميناست! همين كه گوشي رو گذاشتم رفتم تو تختم خوابيدم . دختره اومد گفت چي شده مامان؟ نگران نباش. كه من زار زار زدم زير گريه. يعني همين طوري عر مي‌زدم ها
خلاصه اين روزهاي ما به جاي كتاب خوندن اين گونه گذشت. درحال حاضر دخترك تو خونه است. دكتر گفته تا جواب آزمايش نياد مدرسه نره! نمي‌دونم چرا.به احتمال زياد هر چي هست واگير داره. من هم كه خداي مسئوليت اجتماعي پذيري ديگه محاله ببرمش مدرسه تا زماني كه دكتر اجازه بده. البته دارم اينجوري خودم روخر مي‌كنم كه بگم چيز مهمي نيست. نمي‌دونم. خيلي حالم بده. خيلي خسته ام. فكر كنم بر اثر سگ دو زدن و كم خوابي وفكر و خيال باشه. يه سر بزنيم به كوچه ي علي چپ؟
مي‌گم اين لاريجاني استعفا داد من خيلي خوشحال شدم. ازش بدم مي‌اومد ولي بدبختي اينجاست كه … به قول مادر خدابيامرزم هيچ بدي نرفت كه بدتر نياد جاش. ديگه
ديدي طلا چه قدر رفت بالا؟ من خيلي خرم به خدا. هي گفتم اين النگوهام روبفروشم برم به جاش سكه بخرم!!!! جور نشد ها
اون كتابه خيلي كم برگه. ولي مي‌گم كه طلسم شده است
===
هي سيدو! عليك سلام. ببين اين بار كه در باره ي ستاره نوشتي خيلي خوشحالم كردي.اين بار حس كردم واقعي هستي نه مجازي! مي‌دوني؟ تازگي ها خيلي قاتي كرده ام. خيلي احساس تنها شدن دارم. حس مي‌كنم آدمهاي اطرافم هم مجازي هستند! مي‌دونم باورش سخته. فكر كنم بد جوري قاتي كرده ام. بد جوري
چرا در باره ه.ع ت نمي‌نويسي؟ من حس مي‌كنم تو اين دنياي مجازي همه همديگر رو مي‌شناسند . درست شده ام مثل بچه هايي كه تازه به يك مدرسه اومده باشند و حس كنند معلم برا همه فرق مي‌ذاره. همه با هم دوستند. همه باهم همسايه اند. اهه. اعصابم خورد مي‌شه ديگه. من چه گناهي كرده ام كه تنها پا به اين دنياي مجازي گذاشته ام ؟