خب. ديگه تنبلي و وبلاگ نويسي بسه. از امروز بايد كار كرد. ساعت هاي مدارس به وضعيت عادي برگشت و من بدبخت شدم. چون دختره كه راهش دور تره بايد زودتر مدرسه باشه در نتيجه نميتونم سر راهم دخترك رو هم ببرم. بايد برم وبرگردم خونه و اين خانم گل رو بردارم ببرم مدرسه. به اين ترتيب به احتمال زياد بايد ساعش شش و نيم از خونه بزنم بيرون. فكر كنم اون موقع اتوبوس ها خلوت باشه. اين خودش يه تفريحه ديگه. مگه نه؟
از امروز بين ساعتي كه اين خانم ها رو ميبرم تا ساعتي كه دخترك رو برش ميگردونم اون قدر فاصله هست كه نشه بهانه آورد وبشه به كاري رسيد.
وضع چشمم بهتره. ديگه قطره رو ننداختم ولي حالش خوبه. از اون لكه و تورم خبري نيست. مثل اين كه دكتره راست ميگفت مال گريه بوده. نه بابا. مشكل چيه؟ من احمقم. روزا كه تو خونه تنها ميشم ميرم پياز رنده ميكنم!!! اون قدر كيف ميده. تازه يك كميش رو هم ميمالم به چشمام!
اين عبارت آخر من در مورد پياز رنده كردن رو خونديد؟ ميخوام يه چيز جالبي براتون اعتراف كنم. من اگه چند سال قبل بود و اين عبارت رو تو يه وبلاگ ميخونم باور ميكردم. آره. همين قدر ساده انگار و احمق بودم. فكر ميكردم همه ي مردم راست ميگن مگه دليلي داشته باشه كه دروغ بگن! خالي بندي رو نه شنيده بودم نه درك ميكردم. باور كنيد همين قدر احمق (ساده؟) بودم كه ميگم. خرم ديگه. اون موقع ها البته خرتر بودم. تازه ممكن بود برم پيام هم بذارم: بي بي جون پياز نمال به چشمات ضرر داره ها
ديگه براتون بگم كه من با اتوبوس و پياده بچه ها رو ميبرم. بنا بر اين كارم به اون سادگي ها نيست.
يه كتاب شروع كرده ام به نام حباب شيشه. باور كنيد چند ماهه اين دستمه. ميدونم كتاب قشنگيه ولي انگار طلسم شده باشه جور نميشه بخونمش. تا تمومش نكنم آبديت بي آبديت. در ضمن بگن كه هنوز صفحات اولشم!ا
بالاخره بايد يه جوري خودم رو مجبور كنم ديگه



