اين لينكشه
زيبا ناوك

اين هم يه نمونه از شعراش
===========

آخر، مبارزه ، چرا؟

شعار دادم، اعلامیه پخش کردم، تشکیلات راه انداختم،
اسلحه برداشتم، زندان رفتم، مقاومت کردم و مبارزه و نبرد.
عزیزانم رفتند، عمر و جوانی ام سپری شد
و از من سردی و جمود و حس انتقام بر جای ماند …
تا روزی رهگذری درویش از من پرسید:
آخر چرا مبارزه؟ ای زیبا روی مشت گره کرده؟
حاصل این بهای گران چه بودند؟ باز کن چین های خشونت بار رُخت را نازنین!
تیز نگاهی متعجب به او انداختم
و گفتم: چه می گویی دیوانه؟ مبارزه معنای زندگی من است.
با گرمی دستم بگرفت و خیره در چشمانم گفت:
زندانبانی با کینه، برده ای را به غل و زنجیر کشانده بود و بر سر او فریاد می کشید
که هی! تو، ای اسیر و گرفتار من، بدان که تا آخر عمرت، ترا به اسارت خود دارم
و به زور و جبر از اینور دنیا تا آنور دنیا خواهمت کشاند تا همیشه در رنج و عذاب بمانی.
اسیر ناتوان و درمانده، خسته سری بلند کرد
و آرام گفت: باشد، چاره ای دیگر نیست. اما این را بدان تو ای کینه ورز انتقام جو،
که تو هم با من همواره کشیده خواهی شد.
چرا که آن سر دیگر زنجیر در دست توست.
من و تو هر دو گرفتاریم. تو با منی و من با تو.
با حیرت آن درویش را می نگریستم و عنادم رو به خروش بود تا با او به مقابله برخیزد.
که با دو دستش بازوانم را فشار داد و شانه هایم را به تنش درآوردو فریادکی بر سرم کشید: هی! تویی که زندگیت را فنا کرده ای،
بیدار شو و از خودت بپرس، آخر چه می خواهی؟
آیا خود نجات یافته ای تا ناجی دیگران شوی؟
کدامین حرص ِ قدرت تو را به شورش وامی دارد؟
می خواهی او برود و تو در جای او بنشینی؟!
خونت رنگین تر است یا چشم و ابرویت زیباتر؟
فریب مده خود را! تحت لوای عدالت و برابری و احقاق حقوق،
که تو خود نیز خواهان اثبات من ِ خویشتن هستی!
و حکومت را برای به کرسی نشاندن ایده ها و اعتقاداتت می خواهی ولاغیر!
تا آن نیاز درونی ات برای قدرت سیراب گردد.
می گویی پرولتاریا و زحمت کشان، می گویی ستم دیدگان و بیچارگان
می گویی دفاع از مظلومان و مستضعفان و مدعی هستی برای نجات و رهایی آنها
در چه توّهم بزرگی هستی، گُل من! ای شوریدۀ خشن من!
تاب دیدن حقایق را داری؟ پس آماده باش!
اینجا بود که او دست خود را آرام به روی چشمانم کشید و گفت
حال به خود دوباره نگاه کن! به خود در عرصه و اریکۀ قدرت! خوب نگاه کن!
چشمانم می خواست از ناباوری و وحشت از حدقه درآید،
از آن چه در جام جهان نمای می دیدم.
خود را می دیدم در مرکب قدرت به مانند استالین
که چه بی رحمانه برای دفاع از کارگران و زحمت کشان،خلق را قتل عام می کردم، خون می ریختم و حتّا حکم اعدام پدرم را به مثابۀ یک سرمایه دار صادر می کردم تا داعی مدافع حقوق انسان ها گردم و صدای هر مخالفی را با نام رویزیونیست، اپورتونیست
و چی چی نیست و فی فی نیست و همه نیست سر به نیست می کردم.
وحشت زده سرم را در میان دستانم گرفته بودم و دیوانه وار داد می زدم:
نه نه! این من نیستم! باور نمی کنم!
لیک آن پیر مرا وامی داشت که آن جام را بیشتر بگردانم و تماشایش کنم.
در زمان و مکان دیگر، باز هم خود را می دیدم به مانند زینب کبرا
که اینک نه دیگر تشنه در صحرای کربلا بود، بل در کنار حسین، فتوای جهاد می داد
و در زندان های اسلامی با تعزیر و شکنجۀ مردم، حکم الهی را اجرا می کرد
و در شهر اشرف، با نام مجاهد آیات قصاص قرآن را سرلوحۀ مقابله به مثل خود می نمود.
در هر دو حالت چه رعب آور خود را می دیدم
که با دلی پر کینه و خشم و مملو از انتقام، این، من ِ درونی ام، تعیین کنندۀ می باشد که چه ملوِن تحت عنوان مبارزه و نبرد و دفاع از ستم دیدگان و مظلومان، چهره عوض می کند.
ترس داشتم از لمس خود و تماشای وحشی ددمنشِ خفتۀ خود!
آخر چگونه ممکن است؟ چگونه؟ در هم ریخته بودم و مضطرب با این رو به رو !
آیا من بازی خورده ای بیش نبودم؟چگونه می توانم از این غل و زنجیر بیرون آیم؟
رهگذر دانا، درماندگی و پریشانی ام را دریافت.
دستی بر سرم کشید و با محبت مرا در آغوش خود فرو برد
و در حالی که اشکهایم را پاک می کرد، آرام زمزمه نمود:
می دانم که حقیقت گاه بسیار تلخ می باشد. اما بدان! عزیزم که دریافت آن بسیار شیرین تر است. بنگر به آینده، بنگر به افق، بنگر به تکامل جهان و جهانیان
و شاد باش شاد،
که در تو جوشیدن چشمۀ عشق و محبت را به همۀ کاینات می بینم

Ziba Hamburg 18.12.06