بهش ميگم پدال گاز گير داره. الكي گاز ميخوره. ميگه: خب حالا تو برو من بعد ميبينم اشكالش چيه! يعني من عقلم قد نميده كه پام رو چه قدر دارم فشار ميدم؟ ميگم: بابا اين گاز مي خوره الكي! دختره ميگه: برا همين اين قدر تند مي رفتي؟
…
من گفتم. شما باور نكرديد. حالا بي ماشين باشيد. نوش جونتون!
بدبختي اينجاست كه تو اين مخمصه منم پام گيره!
…
امروز اون قدر بچه ها رو تو حياط نگه داشته بودند برا مراسم نميدونم چي چي كه دخترك از حال رفته. زنگ زدند رفتم آوردمش خونه.يعني وسط حياط از حال رفته و افتاده. خودش ميگه از بس گرم بود و ما رو تو آفتاب نگه داشتند. حالا فكر كن بچه ها بعضي هاشون روزه هم هستند.اينا مسئولن؟ خجالت نميكش؟. زورشون به چند تا بچه ميرسه بيان براشون سخنراني كنن! اگه راست ميگين برين تو دبيرستان كه براتون سوت بزنن و كف بزنن و هوتون كنن! بيچاره اين كوچولوها
من نميدونم چي ميخوان از جون اين بچه ها؟



