ديشب خوابش رو ديدم! باورم نميشه. باورم نميشه
مامانم يه برادر زاده دار (پسر دائيمه) كه مامان خيلي دوستش داشت. در واقع حق هم داشت. او يك انسان به تمام معنيه. درسته كه زياد رفت و آمد نداريم ولي هميشه دورادور نسبت به طبقه اي كه توش قرار داره و هم رده هاش اين مرد رو تحسين كرده ام و همسرش رو هم همينطور كه هرگز مانع پيشرفت و خير انديشي و مردم داري اين مرد نشد. ديشب خواب ديدم پسر داييم اومد جلو خونه پارك كرد و گفت اومده ام عمه رو ببينم. من تا داشتم با او حال و احوال ميكردم يواشكي دخترك رو فرستادم به مامان خبر بده كه مهمون داريم. بعد كه وارد شديم و بعد از اين كه او رفت مامانم گفت: ميدونستم ميآد.خودم زنگ زده بودم بياد. كارش داشتم. ميخواستم اين يك ميليون و نيم پول رو بدم ببره! من هم تو خواب به دختره و دخترك گفتم: بچه ها حواستون باشه ها. اين ماماني پول تو دستش بند نميشه و زود بذل و بخشش ميكنه. اگه ازش كادو ميخواهيد همين الان بهش بگيد! اونا هم رفته بودند سر مامان كه ازش كادو بگيرن! خلاصه اين هم خواب من. عجيب اينجاست كه خونه مون مثل اين ويلا قديمي هاي شمال بود. اتومبيل پسر داييم تا نزديكي بالكن بي نرده ي خونه اومد و پارك كرد. خوب يادمه. زمينش هم خاكي و سر سبز بود. خيلي برام عجيبه. من تا حالا اين منطقه و خونه اي كه تو خواب ديدم نديده بودم. فكر كنم رفته بوديم بهشت ديدن مامانم اينا. بابام رو تو خواب نديدم.انگار تو يه اتاق ديگه نشسته بود تلويزيون ميديد يا دعا ميكرد. نميدونم. ولي نديدمش. تو خواب دلخور شده بودم كه چرا مامان به من كارش رو نگفته و زنگ زده به پسر دائيم كه بياد. ولي الان ميبينم عجب خوابه مزه داد. خدايا شكرت
=====
ببين من تو پست قبلي نوشتم كه آماده ي كمك كردنم. باز نياي بگي بي بي محل نذاشت ها



