نگراني. ترس. دلهره. اه. تو دلم خاليه. همش مي‌ترسم. هر قدمي كه بر مي دارم نگرانم كه مبادا زير پام خالي شه. اون آدم استوار كه بايد باشم نيستم. زانوهام مي‌لرزه. عجب روزگاري است. وقتي به مسيري كه اومديم نگاه مي‌كنم باورم نمي‌شه اين راه ها رو خودمون اومده باشيم. باورم نمي‌شه خودم اومدم. خودم رو دست كم گرفته ام و باور ندارم. شايد علتش رفت و آمد نداشتن باشه. مي‌دوني؟ وقتي مقايسه اي در ميون نيست تو نمي‌دوني كجاي كاري. كمي دشواره ادامه ي مسير. ما آدما عادت داريم به كار بقيه كار داشته باشيم. باور كن اگه به چشماي ما مثل اسب چشم بند بزنن چون نمي‌تونيم اسب هاي مجاور رو ببينيم نمي‌تونيم به سادگي بريم جلو.
بي بي چيكار داري به بقيه. تو سرت رو بنداز پايين و راه خودت رو برو. اهه
زحمت كشيدي. مرسي
========
باز هم مي‌گم كه آماده ي كمك هستم. جون سبيلات! باز نياي بگي بي بي محل نذاشت. . تو بگو چه كمكي از دستم بر مي‌آد.
هي راستي فكر نمي‌كني ناجور باشه هر بار مجبورم آخر پستم برات پيام بذارم؟ عجب دوره زمونه اي شده ها. كمك هم مي‌خواي بكني بايد اينجوري تابلو شي!ا