نشسته بوديم و حرف ميزديم. ميگفتم دلم براش يه ذره شده. ..
ازم پرسيد: اگه امكان داشت برا ديدنشون بري و برگردي چه قدر حاضر بودي برا اين سفر بپردازي؟
گفتم : حس مسئوليت اجازه نميده چيزي خرج كنم كه تو زندگيمون مشتركه. من و تو نداره. هر خرجي بكنم يه جور خودخواهيه حتي اگه از سلامتيم خرج كنم. بايد از خودم مايه بذارم. من حاضر بودم ديگه تا عمر دارم هيچ جا نرم؛ هيچ مسافرتي نرم؛ هيچ جا هيچ جا؛ فقط برم ببينمشون.
هاي هاي گريه ميكردم. درست مثل اين بچه ها. چه قدر به اين گريه نياز داشتم. خب چيه؟ دلم برا مامانم يه ذره شده. يه ذره. ميفهمي؟
امشب به اين اميد ميخوابم كه شب بياد به خوابم. بياد به داد تنهاييم برسه. نه اشتباه نكن. همسر و فرزند جاي خودش رو داره. من اگه خاله اي عمه اي كسي رو داشتم. اگه حداقل پيرزنم زنده بود شايد اين قدر دل تنگش نبودم.
اين بي كسي داره من رو ميكشه. بي پيرزني. بي پيرمردي. زمونه اون قدر خراب شده كه اگه كسي رو هم ميبيني جرات نداري بهش نزديك شي؛ اطرافيان فكر ميكنن ميخواي سوء استفاده مالي كني ازش. عجب دوره زمونه اي شده ننه جون
============
من تو پست قبلي براي چندمين بار اعلام آمادگي كردم كه حاضرم كاري يا كمكي از دستم بر ميآد برات بكنم. باز نياي بگي بي بي محل نذاشت. اهه



