مي شه بگي تو و فاميلات از جون من چي مي‌خواهيد كه تو خواب هم دست از سرم بر نمي‌داريد؟ نشسته ام و تلويزيون تماشا مي‌كنم يه هو ميايين تو ذهنم
ببخشيد؟ مي‌شه اين قدر در مورد من حرف نزنيد؟ مي‌شه اين قدر پشت سر من حرف نزنيد؟ مي‌شه در مورد زندگي خصوصي من وقتي ازم هيچ خبري نداريد حدس و گمان نزنيد؟ من گيرنده ام قويه! اين امواج بيخودي به سراغم نمي‌آد. مي‌شه من رو به درد و مرگ خودم وا بگذاري؟ مي‌شه اداي اين باباهاي دلسوز رو در نياري كه نگران بچه شونن؟
من چه جوري بگم؟ به كي بگم؟ بيا بنويسم امضا كنم پدر و مادر من اونايي بودن كه يه عمر زحمت من رو كشيدند. از تو انتظاري ندارم. ولم كن. دست از سرم بردار. خيلي مسخره است اگه فكر كنم نگران وجهه ات تو اجتماعي و از اون مسخره تر اينه كه فكر كنم از خدا داري مي‌ترسي. فكر كنم با بچه هات دعوات شده و مي‌خواي پاي من رو بكشي وسط و بگي: اگه غذات رو نخوري مي‌دم گربه (بي بي ) بخوره ها. ول كن. به من گير نده. مي‌دوني؟ من هر موقع يادم مي‌آد چه جوري تو تلفن سادگي پدر و مادرم رو به يادم آوردي و ته دلت خنديدي آتيش مي‌گيرم. من خيلي مهربونم. اين نقطه ضعفمه. ولي در مورد تو همين كه حس تنفر ندارم خودش خيلي لطفه. خيلييييي. مي‌دوني چه قدر طول كشيد اون لجن ها رو از دلم پاك كنم ودر بيارم. اين خواننده هاي وبلاگ شاهدند. ول كن. شنيدييييييييييييييييي. مي‌دونم اين فرستنده و گيرنده بودن و حس ششم موروثيه و شما هم داريد. مطمئن هستم وقتي اينجا مي‌نويسم تو حس مي‌كني. من به اين كه مي‌گم اعتقاد دارم. پس باز مي‌گم:‌ گير نده
.
.
.
يادمه يه بار خواب بابا رو مي‌ديدم. يادمه خيلي تو سختي بودم. اومد به من گفت : بابا چون چيكار مي‌كني؟ گفتم : هيچي بابا . مي‌بيني كه چه قدر تو دردسر و سختي هستم. گفت: مي‌خواي بياي پيش ما؟ گفتم شما چيكار مي‌كنيد؟ گفت با مامان پيش هم هستيم. بالاخره يه كاري مي‌كنيم. خوبه بد نيست. مي‌گذره. خدا رو شكر. مي‌خواي تو هم بيا پيش ما بالاخره با هم سه تايي يه كاري مي‌كنيم. امورمون مي‌گذره.
آره. باباي من اونه كه از اون دنيا هم به فكر منه نه تو …
دلم براش يه ذره شده. برا مظلوميتش. برا سادگيش. برا قلب پاكش. برا شير چايي خوردنش. برا هورت كشيدنش. اوخيش. بابا روحت شاد. روحت شاد
==================
اين روزا يه شب بايد برم يه جايي مهموني كه همه غريبه اند.در واقع مردهاي مهموني با هم آشنان. من يه بار ديگه رفته ام تو اين جمع و نزديك بود چند تا شاخ در بيارم. من تا حالا نديده بودم؛ از اون مهموني ها كه خانم ها با هم صميمي نيستند ولي مي‌شينن و ببخشيد از سيگار كشيدن يواشكي همسرشون و خساست خواهر شوهرشون و بالاكشيدن سهم همسرشون توسط برادر شوهرشون برا هم حرف مي‌زنن! بعضي هاشون كه اون قدر بي حيان كه در مورد مسائل خصوصي تر هم خيلي راحت حرف به ميان مي‌آرن. ولي اين يكي مورد كه بار قبل طالبي نداشت. من هم كه عين اين ببو ها فقط بايد مواظب باشم تعجب تو چهره ام ديده نشه كه بقيه راحت باشن و از حضور يه هالوي بچه مثبت به وحشت نيفتند! عجب روزگاري است.
حالا چند سالي از بار قبل كه تو جمعشون بودم گذشته. لابد خيلي پيشرفت كرده اند!ا
اين بار تصميم دارم بيام يه غيبت جانانه بكنم. منتظر باشيد
لازم به توضيح است كه همه تو اين جمع اعم از مرد و زن و پير و جوان تحصيل كرده هستند. يعني تحصيلات عاليه و مشاغل عالي تر! يه وخت قكر نكنيد دارم مي‌رم خونه اشرف خانم اينا