دهنم رو كه باز ميكنم شعله هاي خشم همينطور زبانه ميكشه. دست خودم نيست. اين اون اژدهاي درونه كه دهن باز كرده. گفته بودم دارم ميترسم از تكون هاش.
آره. ديگه از كز كردن و تو سري خوردن من خسته شده. دهنم رو كه باز ميكنم همين طور شراره هاي خشم رو نثارت ميكنم و تو با تمسخر به من مينگري؟ سعي مي كني هدايتش كني به سمت خودم. ولي كم كم متوجه ميشي كه نه اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست. اين شعله از اون هميشگي هاش نيست. ميدوني.به خوبي ميدوني. اين آتيش يا پليدي ها رو ميسوزونه يا دودمانم رو جزغاله ميكنه. ديگه قابل كنترل نيست. نه نيست. هي بنزين ريختي روش. هي هيزم ريختي روش و گفتي” بسوز . ببينم چه غلطي ميكني!” حالا داري تاوانش رو پس ميدي.
تمام آتش هاي زير خاكستر؛ همه رو به يكباره ميريزم بر سرت. من نميدونم اينا از كجا ميآن؟ چه طور اين همه سال زير خاكستر تو دلم مونده اند.من ِ با گذشت ودريا دل. تو با من چه كردي؟ اون قدر من رو سوزوندي و سوزوندي كه كارم به اينجا رسيده. ديگه حتي حرف هاي اقتصادي هم يادم مونده. بحث بر سر خريدي و نخريدي! اه. حالم از خودم به هم خورد. نميدونستم اين قدر آدم چيپي هستم. اينا تو ضمير ناخودآگاهم بود كه بيان كردم. نه. ديگه دلم برات نميسوزه. خود كرده را تدبير نيست. تو از حرف هاي من نبود كه اشكت در اومد. از ظلمي بود كه به من تو اين همه سال شد. از طرف خودت و اطرافيانت. و من اين همه سال به زور لبخند زدم. با لبخند سر تكون ميدادم و حرفت رو تائيد ميكردم در حالي كه ميدونستم اشتباهه. در حالي كه ميدونستم تو برادر نابرادر رو تشخيص نميدي. ميدونستم اون امامزاده اي كه براش تب ميكني و غش ميكني قبرش خاليه. پولا رو قبل از سحر دلار كرده و از يه در ديگه زده به چاك و تو در حال دخيل بستن و نذر و نيازي! فهميدم و دم بر نزدم. ديدم و سكوت كردم. ميدوني چرا؟ يه بار گفتم و تائيدم كردي. گفتم: اگه ميگفتم باور ميكردي؟ گفتي نه. گفتم پس چاره اي جز صبوري نداشتم. اصرار نميتونستم بكنم. نميتونستم بگم بابا اين امامزاده ساختگيه. چون از ترور شخصيت وحشت داشتم. چون تو مسابقه تو خطا ميكني. تو با نامردي به قول حرفه اي هاي مسابقات ضربه به زير كمربند ميزني. آره. تو خطا ميكني و من به خاطر ضعفم دم بر نميآرم. سكوت ميكنم و اشك ميريزم و اين شده بوده عادت. نه. بيا بزن. بيا بزن. كدوم شخصيت؟ همون كه تانك از روش رد شد؟ كدوم غرور؟ من متعجبم چه طور تونستم از تو عوضي تصوير به اين زيبايي درذهن خودم و در نتيجه اذهان ديگران بسازم. همون تصويري كه هميشه آرزوش رو داشتم. شايد اون قدر خيال پردازي كرده بودم كه خودم هم باورم شده بود تو آدمي! اگه خدا براي خلقت هر شخصي يه دليلي داشته فكر كنم هدفش از خلقت تو سوزوندن من بوده. آره. سوزوندن من. من نميذارم تو من رو ذره ذره بسوزوني. دهنم رو باز ميكنم و وسط شعله هاي آتيشي كه از دهنم در ميآد جون ميدم. ميسوزم و خاكستر ميشم. آره. خودم خودم رو ميسوزونم. خودم خودم رو مي سوزونم ولي نميذارم ديگه تو من رو بسوزوني. حرارت شعله ها بچه ها رو آزار ميده. آره. آزارشون ميده. دورشون ميكنم. سعي ميكنم در امان باشند ولي دهنم كه باز ميشه دست خودم نيست ديگه. شعله هاي خشم و شراره هاي آتشه كه ميزنه بيرون. خيلي خطرناكه. خيلي خيلي خطرناكه. ميدونم اين گل ها لطيفند. ميدونم آسيب پذيرند. ميدونم. ميدونم. دست خودم نيست ديگه. تنها علاجش اينه كه در دهنم قفل بزنم. آره. خفه خون بگيرم. نه. من نيستم. من خفه شدني نيستم. شنيدي؟



