نه فقط دلم که گاه تمام بدنم از سوز یخ می زنه حتی در حالی که کنار بخاری نشسته ام

این روزنه ها؛ این شکاف ها؛ این درز و دورزهای ذهن

اون نگهبان بی کفایتی که تربیت کردم تا در ورودی مغزم بنشیند و ورود و خروج افکار را کنترل کند

ای نگهبان بی کفایت! کجا بودی؟ کجا بودی احمق؟!ا

همه جا یخ زده
همه جا سرده
از بخاری چه کاری بر می اد وقتی روزنه ها باز است؟

باید گرفتشون. روزنه؟

میدونی؟ ترک ها که قدیمی می شن کار دشوار می شه. شاید اولش انگشت اون پسرک - پترس بود؟- هم بتواند سدی را نگه دارد

مواظب روزنه ها باش دوست من! گاهی نشتی های پنهان؛ پی روحیه رو بد جوری سست می کنه
===========
نگهبان را اخرج کردم
و حالا…

بیایید ای افکار احمقانه و نا امید کننده! ببینم چه غلطی می خواهید بکنید؟!ا