روزنگار آقای الف…

=====
هی ! من فهمیدم چرا فکر میکردم گراهام گرین زنه! بچه که بودم تو دوران ابتدایی یه همسایه داشتیم که کتاب های زبان اصلی زیادی داشت فکر کنم از انتشارات پنگوئن بود چون یادمه اغلبشون حاشیه نانجی بود. یادمه یه کتاب خوشگل داشت یعنی تنها کتابی که عکس خوشگلی داشت یادمه یه خانم بود با کلاه لبه دار بزرگ. یه خانم خوشگل که دختر چه ها تو اون ن من خوششون می آد. فکر کنم دسته گلی هم داشت و شاید یک دوچرخه. تم اصلی تصویر زن رنگش سبز بود رو زمینه ی سفید جلد کتاب. رو کتاب به انگلیسی نوشته بود گراهام گرین من همیشه فکر می کردم اون خانم خوشگل گراهام گرینه! وهرگز فرصتی دست نداد تا به این اشتباه فهمی خاتمه بدم و بفهمم گراهام گرین ام نویسنده اش بوده.
دیشب که خوابم نبرد داشتم خونه های حافظه رو بازبینی میکردم به این موضوع برخوردم. اون طبقه های قدیمی حافه م ضعش بهتره و گویا منظم تر بایگانی شده! فکرش رو بکن سی و چند سال پیش!ا
========
نه. کیبورد ندارم. شعرحاففظ رو هم تو گوگل با یه مصرع سرچ کردم و کش رفتم!ا
========

سید جان من تنها چیزی که برام مونده و در واقع ارزشمندترین سرمایه ام همین ایمان و اعتقاد نیم بندمه. درست مثل این دانشمندهای دیوونه که تا آخرین لحظات کتاب نتیجه ی تحقیقاتشون رومحکم تو بغلشون می گیرند. در واقع از نظر خودم شاید زبونی و ترس و نوعی پناه جویی باشه. این که تو به یک تکیه گاه محکم نیاز داری و اونی رو انتخاب میکنی که از همه قوی تره. سید جان اینا همه از ترس و اضطراب و شاید خشم سرچشمه می گیره. این اعتقاد و ایمان که من این لحظه دارم حسرت خوردنی نیست. ولی جسارتم در بیان این اعتراف شاید باشه!ا