بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آوای طبل باز
باز آمدی که ساعد سلطانم آرزوست

یعقوب وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خواب یوسف کنعانم آرزوست

بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی به کوه و بیابانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم که یافت می شود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست