حوصله ی هیچی رو ندارم. دلم می خواد برم تو چمن های پارک زیر درختای تنومند دراز بکشم.
باد بیاد ؛ صدای رد شدنش از لای برگا ؛ همینطورصدای به هم خوردن برگ ها رو گوش بدم.
به بالا نگاه کنم و پرتوهای نور خورشید رو که مثل الماس از اون لا ماهای برگا در می اد تماشا کنم.
به صدای گنجشکا گوش بدم و لحظه ای ساعدم رو بذام جلو چشمم و تو اون تاریکی ساختگی خودم رو به خواب یزنم.
هر بار که با زیلو بریم بیرون این کار رو می کنم! این کوچکترین هدیه ایه که این روزا می تونم به خودم بدم ولی هدیه ی باارزشیه.ا




سودابه رادفرد said:
سلام
8 hours بعد از پست مطلب.چرا حوصله نداري؟اينهمه امسال سال خوبيه و محمود جون و اينا يادت رفت؟
آپم .بيا.
نگاهی نو said:
کاری که من هر روز انجام می دم
19 hours بعد از پست مطلب.