حوصله ی هیچی رو ندارم. دلم می خواد برم تو چمن های پارک زیر درختای تنومند دراز بکشم.

باد بیاد ؛ صدای رد شدنش از لای برگا ؛ همینطورصدای به هم خوردن برگ ها رو گوش بدم.

به بالا نگاه کنم و پرتوهای نور خورشید رو که مثل الماس از اون لا ماهای برگا در می اد تماشا کنم.

به صدای گنجشکا گوش بدم و لحظه ای ساعدم رو بذام جلو چشمم و تو اون تاریکی ساختگی خودم رو به خواب یزنم.

هر بار که با زیلو بریم بیرون این کار رو می کنم! این کوچکترین هدیه ایه که این روزا می تونم به خودم بدم ولی هدیه ی باارزشیه.ا