
سوار قایق کوچولوی خودمون هستیم. سعی می کنیم غرق نشیم و سر بچه ها رو با صحبت از ماهی و اقیانوس و اینا گرم کنیم. نباید ترس از تجربه اندوزی پیشی بگیره تو این راه. به جای دستامون؛ فکرمون هم پینه بسته. من عادت نداشتم پارو بزنم. ولی لذت بخش ترین ها اینه که بچه ها امیدوارم می کنن. خوشم به خوشیشون. هرگز منتی ندارم. درسته قایق رو سنگین تر کرده اند ولی مصاحبتشون زندگیه. حضورشون انگیزه است. فقط حس وظیفه نیست. ما ازشون ممنونیم. ما داریم کودکی به باد رفته مان را دوباره احیا می کنیم. ما داریم دوباره رشد می کنیم و بزرگ می شیم. ما داریم دوران شیرین بچگی را یکبار دیگر همراه بچه هایمان مرور می کنیم. ما داشته ها و نداشته هایمان را دوباره مرور می کنیم. امان از ساده انگاری هایشان که چه قدر دلنشین و گاهی اوقات به موقع است : مامان! ببین چه قدر آب!ا
دوران جالبی است. ما داریم با هم این دوران رو تجربه می کنیم. این دلخواه ما نبود. دوست ندارم تو این شرایط بشینم فکر کنم او باعث شد یا من باعث شدم یا چه شخص یا چه عواملی باعث شد که ما الان سوار این قایق باشیم. شرایط طوری نیست که نگاه به گذشته بتونه کمکی بکنه.اگه مسئله ای رو حل می کنه من مسئولیت این خطا رو می پذیرم . آره. من گفتم سوار شیم. حالا که چی؟ تو چی می گی؟ نمک به زخمم نپاش رفیق. اگه سوار یه کشتی بزرگ تفریحی هستی و موجش داره زندگی من رو به خطر می ندازه؛ دوست ندارم از تو عرشه مثل این ابله ها برام دست تکون بدی و بگی: “بی بی مسافرت با اون قایق ها هم عالمی داره ها! من تا حالا تجربه اش نکرده ام! ” به من گیر نده. حالم خرابه. اون موجی که من روش سوارم تو اصلاً نمی بینی. راستش من هم اونا که از خودم ریز ترهستن رو گاهی در اطرافم نمی بینم. آره. ولی من خیلی تلاش می کنم ببینم. توجه می کنم. حداقل این رو می دونم که برا تفریح سوار اون تخته پاره نشده اند.
می دونی عزیز؟ دیگه حرف از خط فقر نمی زنن. حرف از خط بقا می زنن. بقا می دونی یعنی چی؟ یعنی زنده موندن. معنیش یک کمی با زندگی کردن فرق داره. این یک کمی که می گم بستگی داره کجای کار باشی. اگه اوایلش باشی زیاد فرق نداره ولی وقتی بری تا تهش می بینی:اووووه. اون یک کمی فاصله چه قدر این ته که می رسی زیاد می شه!ا



