به شدت حساس و حسود شده ام
اه. بی بی لعنتی
این حسادت رو به خودت راه نده
====
امروز تمام پیراهن ها و شلوار های ه.ع را که باید اتو می شد اتو کردم. باورتون نمی شه. این جمله رو باید قاب بگیرم مثل پایان نامه های پزشکا ن بزنم به دیوار!ا
====

یکی ثروتی نداشت ولی بهش القا کردند که تو داری و ثروتمندی. یکی ثرتمند بود ولی در فقر و خساست بزرگ شد. به یکی القا کردند که جزو قوی ترین افراده. به یکی القا کردند که تو نمی تونی. تو هیچی نیستی
یکی شده بود بداند و نداند که بداند
یکی شده بود نداند و نداند که نداند

اولیه فهمید که می دونسته ولی این قدر دیر فهمید که شده بود یه آدم عقده ای و عوضی که هیچکس ازش خوشش نمی اومد. تو زندگی خساست می کرد. سر همه کلاه می گذاشت. به خیال خودش زرنگ بازی داشت.
دومی فهمید که نمی دونسته و شده بود یه آدمی که دائم خودش رو بازخواست می کرد و حس می کرد عقبه و تو خواب هم به فکر پیشرفت و ترقی بود

خودباوری بر هردوشون خیلی سخت بود
خیلی سخت
من دومیه هستم
خوشحال از این که عمری خودم رو ثروتمند حس کردم
خوشحالم از این که چشم و دلم سیر بود
متاسفم از این که این حس داره از من گرفته می شه
متاسفم از این که زندگی گاهی بازی هایی داره که بهت می فهمونه: نه بی بی. زندگی همیشه شعر و یک احساس خوش آیند نیست. گاهی بد جوری نثره. بدجوری. اونم یه نثر زمخت که هر چی می خونیش کمتر می فهمیش. هر چه می خونیش کمتر می فهمیش
بعد می گی: یاد اون وقتایی به خیر که نمی دونستم اینا رو باید خوند. فکر می کردم برا خوشگلی تو صفحات زندگیم یه سری خط و خال کشیده اند. با مامانم ورق می زدیم و می گفتیم : اینا دیگه چیه؟!ا
یادش به خیر و روحش شاد. مهم حس خوشبختیه. کی خوشبخته؟ اونی که حس کنه خوشبخته. خوشبخت بودن یه حسه. آره یه حسه
من حس ششم دارم. می دونستی؟ باید رو حس هفتم کار کنم. آره. همون حس خوشبخت بودن. داره این حسم ضعیف می شه