ما چاره ای جز رشد نداريم .

اين تنها راهی است که به سوی شرايط بهتر وجود دارد

یادتونه یه بار گفتم از تفنگ خالی دو نفر می ترسند؟ به عنوان یه مادر وظیفه ی خودم می دونم که تفنگم پر باشه. کی بود پرسید بی بی فشنگ از کجا می آری؟ فشنگ هاش اطلاعاته. آره اطلاعات. از شما. از اونا. از کتابفروشی. از نت. از تو خیابون. از تو صف اتوبوس . از تو تاکسی. حتی از برنامه های رسانه ها. از هر جا که بتونم. من دزد اطلاعاتم. باید رشد کنم و این رو می دونم که هر قدر قد خودم بلند تر باشه دیدرسم بیشتره و بچه هام دیدشون وسیع تر می شه و جلوتر می رن. درسته که ته اون شکافه هستم همون شکاف بین نسل ها و طبقات اجتماعی. ولی درست مثل این بچه ها هستم که تازه راه افتاده اند و هرچی رسید می برن به سمت دهنشون تا بررسی کنن ببینن این چیه؟ من هم هر چی برسه می خونم و گوش می دم. می فرستمش تو مغزم. اگه به دردم خورد وتوسط مغزم خوردنی بود که مقداریش رو که می تونم هضم می کنم بقیه رو هم ذخیره می کنم برا بعد. بعضی مطالب رو هم که همون اول می ندازم دور. چون جدی جدی بدمزه و تلخ و مسموم کننده است.نه گوش می دم نه می خونم. برا سوهاضمه ام ضرر داره! یکی از اونا این روزا اخباره. باور کنید دیگه برام فقط این مهمه که سیب زمینی چنده و مرغ چنده و تخم مرغ کجا دارن. خیلی که بخوام پام رو فراتر بذارم به فکر خریدن گوشی برا دخترک می افتم یا به فکر این که سکه چنده و می شه الان فروخت یا نه!ا
و اما در راستای این حرکت همه ی کتاب های نخونده رو چیده ام رو هم. یه چیزی حدود صد تا می شه. قراره شروع کنم به خوندن. در حال حاضر به شدت تو شوخی کوندرا گیرپاژ کرده ام. یکی باید بیاد هولم بده. دیروز بعد از گرفتن کارنامه ی دخترک سر راهم رفتم کتابفروشی و خداحافظ گری کوپر رو هم خریدم. امان از دست این اریک. خرج گذاشت پشت دستم. به دخترم گفتم چون تو شاگرد اول شده ای برای خودم جایزه خریده ام. معترض شد (معدلش بیست شده. این معلم الکی بیست نداده ها. جدی جدی بیست شده. تعداد بیست ها تو کلاسشون زیاد نبوده) . در جواب اعتراضش گفتم: خب من مادر نمونه و خوبی بوده ام که توانسته ام دختر به این گلی تربیت کنم دیگه باید برا خودم جایزه بخرم و خودم رو به عنوان مادر نمونه تشویق کنم!ا

تو کتاب فروشی یه پازل انتخاب کرده که قرار شده به عنوان جایزه براش بخریم. راضی و شنگول از مغازه اومد بیرون. راستی کسی می دونه این پازل ها رو روی چه مقوایی بچسبونم؟ یه هزارتاییش رو تموم کرده اند که قرار شده بچسبونم رو مقوا و بذارم زیر تشک تخت که هر وقت بزرگ شد با میل خودش قاب بگیره. شما تجربه ای ندارید؟ راستش رفتم مقوای ماکت سازی رو گفت چهارهزار تومن از نوع هلندی. یعنی چیز ارزون تر نمی شه پیدا کرد؟ا

تمام نمراتشون نتیجه ی زحمت های خودشونه. من هیچ کمکی تو درس بهشون نمی کنم. فقط خط می دم و انگیزه ایجاد می کنم. اونم با سیاست مارگارت تاچری! حتی خبر ندارم تو کتاباشون چی نوشته. اگه می دونستم که لابد هی می گفتم: الهی به زمین گرم بخوره اونی که به فکر آموزش صحیح به این بچه های ما نیست و با تدوین این کتاب ها داره اینجوری تیشه به ریشه ی ادبیات و فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم می زنه. (کی بود می گفت بی بی نفرینشون کن. دلت خنک شد حالا؟) ا
چند روز قبل تلویزیون پسر بچه ای رو نشون داد فکر کنم حداکثر هشت نه ساله بود. شاهنامه رو حفظ بود و چنان با احساس شاهنامه می خوند که من میخکوب شدم جلو تلویزیون. دخترم رو صدا کردم گفتم ببین. خیلی جالب بود. خیلی. روحم تازه شد. فکر می کردم این روزها فقط بچه ها حافظ قرآن می شن

هی فکر نکنیدبا این فکرایی که تو سرمه آخر سر این شکلی می شم ها


Pablo Picasso. Young Girl Reading a Book on the Beach. 1937. Oil, charcoal and pencil on canvas.

نه جونم. اون کار پیکاسو بود. من این شکلی می شم

می دونم تو ذهنتون چنین تصویری از بی بی نقش بسته بود :ا

واه واه. خدا به دور! خدا به دور!ا
ذهنتون خرابه دیگه. بابا حداقل اینجوری تصور می کردید می مردید؟

ای داد. یه ذهن سیاه و بسته ازش اندیشه های بسته هم بیرون می آد. فکرت رو تمیز کن. من که مدت ها لجن کشی داشتم. الان کمی احساس سبکی می کنم. آخیش. شاید هم به علت گرونیه که احساس سبکی می کنم. غذام سبک تر شده لابد! ببخشید می گه یکی بگه این وضع اگه اینجوری پیش بره چی می شه؟ بعنی تا کی می تونه اینجوری پیش بره؟ ما که البته پوستموم کلفته. من برا بقیه پرسیدم!!!ا