(این برام رسیده )
آخرین جملات افراد مختلف قبل از مرگ
آخرين کلمات يک الکتريسين : خوب حالا روشنش کن…
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر : فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز : نميدونم چرا چشمام سياهی ميره…
آخرين کلمات يک بيمار : مطمئنيد که اين آمپول بي خطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه…
آخرين کلمات يک پليس : شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره…
آخرين کلمات يک جلاد : ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد…
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون : اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست…
آخرين کلمات يک چترباز : پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار : بله، سيل داره به طرفمون مياد…
آخرين کلمات يک خلبان : ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خونآشام : نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال : نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی…
آخرين کلمات يک دوچرخه سوار : نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه : من يه پرنده ام!
آخرين کلمات يک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟…
آخرين کلمات يک غواص : نه اين طرفها کوسه وجود نداره…
آخرين کلمات يک فضانورد : برای يک ربع ديگه هوا دارم…
آخرين کلمات يک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم…
آخرين کلمات يک قهرمان : کمک نميخوام، همه اش سه نفرند…
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی : قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر : هاردديسک پاک شده است…
آخرين کلمات يک گروگان : من که ميدونم تو عرضه ی شليک کردن نداری…
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه : اين آزمايش کاملاً بي خطره…
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه…
آخرين کلمات يک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه مي دونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم…
آخرين کلمات يک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟
این شعر با ایمیل بدستم رسیده. قشنگه؛ نه؟
=====
شعرى از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر برد هی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
تصوری از آینده:
احساسم را قاب می کنم و به دیوار می زنم به این امید که تو ببینی و سعی کنی بفهمیش
…
تو مقابل قاب ایستاده ؛ خواهی گفت: این قاب حاضریه؟ چوبیه؟ قشنگه!
و من بغضم را فرو می دهم و می گویم : نمی دانم. این قاب یک هدیه است!ا
و به قاب نگاه می کنم. تصویر احساسم محو شده؛ مات شده و قاب چوبی خود نمایی می کند



